خدا نگهدار...

عبور باید کرد  .

صدای باد می آید ، عبور باید کرد .

و من مسافرم ، ای بادهای همواره !

مرا به وسعت تشکیل برگها ببرید .

مرا به کودکی شور آبها برسانید ... .

تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...

بالاخره زمان عزیمت فرا رسید . بعد از حدود یک ماه تاخیر ، بامداد سه شنبه July 18, 2006 ، از ایران خواهم رفت !

هر کجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

 

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥

رفتن

صاف و زلال ٬ مثل آب

صميمی و پاک ٬ مثل خاک

مثل ستاره در سايه سار صبح ٬ پا به پای رفتن و نرفتن ٬

برم يا که نرم ...

مثل گل که تشنه عطر افشانی است

ديديم که :

فرمان چشمه به رفتن است ٬ نماندن و سر ريز شدن .

پس رها ... رها شديم ٬ که اين خود اتفاق است .

آن لحظه سر زدن از خويش .

نه باليدن تاکی ٬ يا سروی يا بلوطی برومند و

همسايه خورشيد ٬

که تنها سبزينه ای تازه از خاک رسته

عفيف و بی پيرايه . درست مثل او !

               
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥

تو را دوست دارم...

" سوزان پولیس شوتز " یک شاعر آمریکایی است که سادگی بیان ، از ویژگی های اشعار اوست . او را « ستاره ای درخشان ، در بیان احساسات ژرف » نامیده اند . در زیر یکی از اشعار سوزان را نوشته ام که بسیار دوستش دارم . این شعر را به کسی تقدیم می کنم ، که خود می داند هیچ کس ، هیچ زمان ، برایم "او" نخواهد بود .

 

 

 

تو را دوست دارم

 

نمی توانم عهد کنم که

تغییر نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

خلقیات متفاوت نخواهم داشت

نمی توانم عهد کنم که

گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد

نمی توانم عهد کنم که

آشفته نخواهم شد

نمی توانم عهد کنم که

همواره قوی خواهم بود

نمی توانم عهد کنم که

قصوری نخواهم کرد

اما...

می توانم عهد کنم که

همواره پشتیبان تو خواهم بود

می توانم عهد کنم که

افکار و احساساتم را

با تو سهیم خواهم شد

می توانم عهد کنم که

تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی

می توانم عهد کنم که

هر کاری بکنی درکت خواهم کرد

می توانم عهد کنم که

با تو کاملا صادق خواهم بود

می توانم عهد کنم که

با تو خواهم گریست و خواهم خندید

می توانم عهد کنم که

کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی

اما...

بیش از همه

می توانم عهد کنم که

                           « دوستت خواهم داشت»

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

يه سلام ...

بعد از مدتها سلام !

سال نو مبارک

توی اين مدت که نمی نوشتم ٬ خيلی اتفاقات بود که مجالی برای سر زدن به اينجا باقی نگذاشته بود .

اسفند با کلی کار گذشت ٬ تعطيلات عيد پر از مسافرت بود که با خاطرات شيرين و تلخش ٬ شد کوله باری از تجربه هايی که شايد حتی بشه بهش گفت عجيب !

امثال با همه ی سالها تفاوت عمده داشت ٬ شايد به خاطر تغييراتی هست که بزرگتر از هميشه بود .

ديگه همين !!

شايد ديگه اينجا ننويسم يا حداکثر چند تا پست ديگه ٬ شايد تو يه صفحه جديد بنويسم ٬ شايد هم ديگه ننوشتم . اينجا اونجوری نبود که تصور داشتم . يه جايی برای به اشتراک گذاشتن تجربه ها ٬ يه ارتباط دو طرفه با مخاطب... اگه قرار باشه که فقط بنويسی و خودت بخونی ٬ چه فرقی داره با دفتر يادداشت ؟ اگه قراره اينجا هم نقش بازی کنی و دروغ بگی....گله از اينجا زياد دارم ولی با خودم قرار گذاشتم که حرف منفی نزنم . پس نميزنم !

آرزو می کنم هر جا که هستيد شادابتر و سرزنده تر و مهمتر از همه هدفمند تر زندگی کنيد .

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٥

۱۴ فوريه گراميداشت عشق

 

« هر سال در ماه فوریه ودر سرتاسر اروپا و آمریکا،عشاق و دلدادگان به مناسبت روز خاصی موسوم به روز سنت والنتاین ، شیرینی ، گل و هدایای فراوانی نثار یکدیگر می­ کنند . آیا می دانید که این قدیس کیست و چرا مردم این روز را گرامی داشته و آن را جشن می گیرند ؟

والنتاین در لغت به معنای معشوق و محبوب است. چند سالی است که این جشن در میان جوانان ایرانی هم رواج پیدا کرده است .حتی پدران و مادران هم در این روز بهانه ای یافته اند ، تا عشقشان را به یکدیگر ابراز کنند . 14 فوریه (25 بهمن ) روز خوبی است تا نگذاریم عشقمان کمرنگ شود و فرصتی است برای زنده کردن عشقهای قدیمی که شاید گرد و غبار آن را به فراموشی سپرده است . بیایید همگی در این روز  زیبا با دادن هدیه به کسانی که واقعا دوستشان داریم زندگی مان را سراسر مهر و عشق سازیم .

 

تاریخچه روز والنتاین

 

تاریخچه روز والنتاین- و الهه قدیس این روز خاص – در پرده ای از ابهام فرو رفته است . تنها همین قدر می دانیم که ماه فوریه از گذشته های دور ، ماه مهرورزی و تحقق عشق بوده است . همچنین می دانیم که روز سنت والنتاین بقایایی مشترک از آیین رایج در میان مسیحیان و رومیان باستان است .

به راستی سنت والنتاین چه کسی بود و چه اتفاقاتی برایش افتاده که روز خاصی را در تاریخ به خود اختصاص داده است ؟ امروزه کلیسای کاتولیک از سه قدیس یاد می کند که همگی والنتاین نام دارند و هر سه نفر آنها شهید عشق و محبت هستند .

یکی از افسانه ها حاکی از آن است که والنتاین که در قرن سوم میلادی و در روم باستان زندگی می کرده است ، هنگامی که امپراتور کلادیوس دوم به این نتیجه رسید که سربازان مجرد در مقایسه با سربازان متاهل با کفایت تر و قدرتمندتر هستند ، ازدواج مردان جوان را غیر قانونی اعلام می کند تا بدین ترتیب بر تعداد سر بازانش افزوده شود . والنتاین که این حکم را بسیار ناعادلانه می داند ، از فرمان کلادیوس سرپیچی می کند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد یکدیگر درمی آورد . هنگامی که کلادیوس از این عمل والنتاین آگاه می شود ، وی را محکوم به مرگ می کند . عده ای دیگر می گویند که علت کشته شدن والنتاین تلاش وی برای فراری دادن آن عده ای از مسیحیانی بود که در زندانهای روم اسیر بودند و به شدت مورد آزار و اذیت و شکنجه قرار می گرفتند.

بر اساس افسانه ای دیگر ، والنتاین خودش اولین " هدیه والنتاین " را برای معشوقش می فرستد . می گویند هنگامی که والنتاین در بند بوده ، دلداده دختر جوانی می شود که بنا به روایتی دختر زندانبان آن زندان بوده است . پیش از مرگش ، نامه ای برای آن دختر نوشته و در پایان چنین امضا می کند : " والنتاین تو " و این عبارتی است که امروزه نیز در پایان برخی نامه ها به چشم می خورد .

همان طور که گفته شد اگر چه حقیقت وجودی والنتاین در پرده ای از ابهام فرو رفته است ، در تمامی افسانه ها شاهد هستیم که والنتاین پیکره و در حقیقت نمادی از همدلی ، دلسوزی و از همه مهمتر عشق است .

بر اساس گزارشات آماری ، ارسال بیش از یک میلیارد کارت والنتاین باعث شده است که این روز به عنوان دومین روز (بعد از کریسمس ) در تمام سال باشد که طی آن بیشترین تعداد کارت تبریک رد و بدل می شود . علاوه بر ایالات متحده ، در کشورهای کانادا ، مکزیک ، انگلستان ، فرانسه و استرالیا نیز روز والنتاین را جشن می گیرند . »

                      به نقل از مجله موفقيت ٬ شماره ۵۳ ٬ بهمن ۸۱

 

 

 این روز را بهانه ای برای گرامیداشت عشق قرار دهیم !!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤

ارزش عشق

بنا بر پاره ای مسایل ، مناسب دیدم این دفعه خلاصه ای از مقالۀ "ارزش عشق" نوشتۀ دکتر ناتانیل براندن ،«پدر جنبش حرمت نفس» را بنویسم . امیدوارم مفید باشد.

 

« فکر نمی کنم در تمام طول تاریخ کلمۀ عشق به اندازۀ امروز بی قاعده مورد استفاده قرار گرفته باشد .

پیوسته به ما توصیه می کنند که همگان را دوست بداریم . رهبران جنبشها  مدعی هستند که حتی به پیروان خود که هرگز ندیده اند عشق می ورزند .

می توانیم خیر خواه مردم و علاقه مند به کسانی باشیم که آنها را یا نمی شناسیم و یا خوب نمی شناسیم . اما احساس عشق داشتن امکان پذیر نیست .

عشق واکنش ما به چیزی است که بالاترین ارزشهای ما را مشخص می کند. عشق پاسخ به ویژگی هایی است که بعضی ها از آن برخوردارند ، اما مشمول همگان نمی شود . اگر غیر از این بود ، تکریم عشق کدام بود ؟

اگر از کسی که ما را دوست دارد دلیل توجهش را بپرسیم و جوابمان بدهد : « چرا تو را دوست نداشته باشم ؟ همۀ انسانها یکسان هستند . بنابراین مهم نیست که چه کسی را دوست بدارم . به همین دلیل کسی را که دوست دارم می تواند تو باشی .»

چه واکنشی نشان می دهیم ؟

ممکن است همه بی قیدی در امور جنسی را محکوم نکنند اما کسی را نیافته ام که آن را یک فضیلت بداند . اما دربارۀ بی قیدی معنوی چه می توان گفت ؟ آیا این یک فضیلت برجسته است ؟ چرا ؟ آیا روح و روان ارزشی تا این اندازه کمتر از جسم دارد ؟

به اعتقاد من کسانی که از مهر و عشق به همه دم می زنند ، در واقع تمنای خود را ابراز می کنند که می خواهند همه آنها را دوست بدارند . اما جدی گرفتن عشق ، بر خورد با احترام با این مفهوم و تفاوت قایل شدن میان آن و خیر خواهی برای همه ، نشانۀ آن است که عشق را تجربۀ منحصر به فردی در نظر بگیریم که می تواند میان چند نفر محدود شود ، نه همه .

اما لازمۀ آن داشتن حرمت نفس است . اولین رابطۀ عاشقانۀ موفق ما باید با خودمان باشد .

می پرسید "چگونه عشق را به زندگیم راه می دهم ؟" جواب من این است که من پیوسته به آنچه در این دنیا بیشتر علاقه دارم توجه می کنم . این همان جیزی است که بیش از همه محترمش می شمارم ودر مقام ستایشش هستم . این همان چیزی است که من زمان و توجهم را صرف  آن می کنم .

همۀ ما می خواهیم مورد توجه قرار گیریم ، درک شویم و از ما قدردانی شود . من این نیاز را تجربۀ مرئی بودن روانی می دانم . همۀ تلاشم را می کنم تا طرف مقابلم احساس کند برای من مرئی است .

در ضمن فرصت قابل ملاحظه ای را صرف فکر کردن به چیزهایی می کنم که دوست دارم . من به خوبی می دانم که در زندگی ام چه چیزهایی هست که باید قدرشان را بدانم و از آنها لذت ببرم . همه روزه به این موضوع توجه دارم . من هیچ جنبۀ مثبت زندگی ام را فرض مسلم نمی دانم .

من همیشه از اخلاقیاتمان آگاه هستم . می دانم اگر کسی را دوست بدارم ، زمان ابراز آن همین امروز است . اگر چیزی برایم ارزشمند است ، زمان قدردانی از آن امروز است. »

 

امروزه بسیاری را می توان یافت که به اسم عشق به همگان رابطه های احمقانه ای ایجاد کرده اند ، در صورتی که آنچه تحت عنوان "دوست داشتن همگان"   مطرح می شود در واقع خیر خواهی و نوع دوستی است و کاملا متفاوت از لاقیدی احساسی و یا حتی احساس ترحم است . من اگر خیر خواه همه باشم در برقراری رابطه و عمق بخشیدن به آن با احتیاط عمل خواهم کرد. خیلی ها تحت عنوان دلسوزی یا عشق همگانی یک رابطۀ عاشقانه ایجاد می کنند که در نهایت به نابودی طرف مقابل می انجامد و چون نیت خود را درست می دانند ، در نهایت بدون احساس گناه قیافۀ حق به جانب هم به خود می گیرند.

درست مثل آنهایی که به اسم "زندگی کردن در حال" هر کثافت کاریی می کنند و بی بند و باری خود را با آن عنوان توجیه می کنند .

من خودم تمامی دوستانم را صمیمانه دوست دارم ، شاگردانم برایم چونان فرشتگان معصومی هستند که مرا سرشار از یک  دنیا شور و مهر می کنند ولی این احساس کاملا متفاوت  از آن چیزیست که "عشق میان دو نفر" تعریف می شود .

نظر من این است :

« به جای اینکه ناتوانی خود در برقراری یک ارتباط موثر را زیر خرقۀ عشق همگانی و تعداد زیاد دوستان آبکی پنهان کنیم ، بهتر است زودتر به خود آییم و روشهای درست پرورش نفس ، خیرخواهی و ارتباط موثررا بیاموزیم و زندگی خود را تبدیل به یک حماسۀ جاوید کنیم . حماسه ای که مسلما شامل یک احساس ناب انسانی نیز خواهد بود .

اگر خواستار مهر و عشق بیشتری هستید بیشتر مهر بورزید ! ولی یادمان باشد خیر خواهی در حق برخی فقط این است که برایشان دعا کنیم ، برای برخی یک شاخه گل و شاید برای معدودی یک آغوش باشد .اما یک چیز مسلم است ، خدمت ، خصوصا به صورت بی نام و نشان ، برای همگان خیر است و منبع قدرتمند مهرورزی !!!   

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٤

زندگی زيباست !

«زیباترین حرفت را بگو               شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن

و هراس مدار که بگویند                ترانه ای بیهوده می خوانید .

- چرا که ترانه ی ما   

                       ترانه ی بیهودگی نیست

                            چرا که ... »

 

 

دلتنگی ؟ تو عمق وجودت احساس تنهایی می کنی ؟ احساس می کنی دور و بریهات نمی تونن تو رو اونجور که هستی درک کنن؟ احساس می کنی اونی که دوسش داری ، به اندازه ی تو دوست نداره؟ اونی که یه روز ادعا می کرد دوست داره تو رو تو جاده ی زندگی تنها گذاشت؟ کسی که انتظارش رو نداشتی بهت توهین کرد؟ از دوستی تقاضای کمک کردی ولی تو شرایط سخت تنهات گذاشت؟

برای هر کسی ممکنه یه همچین شرایطی پیش بیاد .

ولی غصه خوردن ، شاکی شدن و نفرت ورزیدن دردی رو دوا نمی کنه !!!

هر کی یه روز اومد اذیتت کرد ، ببخشش ! این بزرگترین لطفیه که در حق خودت می کنی. دلت رو از هرچی غصه و نفرت خالی کن . یه خونه تکونی حسابی ! همه آدم بدا رو ببخش . یادت باشه حتی کسی که جنایت می کنه پشت کارای زشتش نیت خوبی بوده . منتها بسته به اینکه وسعت دنیای آدما چقدره و افق نگاهشون تا کجا می تونه پیش بره ، نتیجه ی کاراشون ممکنه خوب نباشه . اون کسی که تو فلسطین آدما رو می کشه ، بشینی پای حرفاش می بینی کلی هم خوبه ، ولی دنیای اون محدود شده به خودش و دورو بریاش . برای همین نتیجه ی کارش می شه جنایت .

دوستای تو که افق نگاهشون به اون کوچیکی نیست . اگه اذیتت کردن ، تو فقط ببخش و دعاشون کن . تو طبیعت یه قانون هست به اسم" قانون کارما  " نتیجه هر کاری ، چه خوب و چه بد ، به آدم برمی گرده . کسی که تو رو تنها گذاشت و رفت ، یا حق تو نبوده یا اونطور که باید شایسته ی تو نبوده و یا اینکه حتما یه روز با یه بغل عشق برمی گرده سراغت ، اگه تو یاد بگیری که به جای نفرت براش آرزوهای خوب کنی و ببخشیش .

             

 

اگه می خوای شادی رو مهمون قلبت کنی ، این تجربه ها رو هم از من بپذیر (خیلی کارای دیگه هم هست ولی روده درازی ممنوع )

- وقتی یه نوازنده ی دوره گرد داره می زنه ، بهش پول بده ، چون به جای گدایی داره هنرنمایی می کنه .

- وقتی بچه کوچولویی رو دیدی کنار یه ترازو نشسته مشق می نویسه ، حتما خودت رو وزن کن .

- به کنار دستیت توی تاکسی ، مترو یا اتوبوس لبخند بزن .

- اون وقتایی که داری وب گردی می کنی ، یه کامنت پر مهر بنویس .

- گاهی یه SMS یا pm پر محبت برای دوستات بفرست .

- یه وقتایی رو بذار و کارتونای دوران کودکی رو نگاه کن ، بذار باورت بشه عشق می تونه دیو رو از طلسم نجات بده ، دختر فقیر با قلب بزرگش به شاهزاده می رسه ، و ببین که واقعا دنیا جای قشنگیه اگه تو بخوای قشنگیش رو ببینی .

- کتابای "اریک مارشال " و" استوارت هامپل" رو گاهی ورق بزن ، حتما با دیدن حرفای صادقانه ی بچه ها لبخند مهمون صورتت می شه . "شل سیلوراستاین" رو بخون ، تو باغ وحش رویایی قدم بزن ،همسفر پری دریایی بشو و یه کرگدن ارزون بخر !

- تو کیفت شکلات بذار و به بچه های شاد ، بچه های نق نقو ، کثیف یا ملوس بده .

 

تو زندگیت دست کم یه کار منحصر به فرد انجام بده که لبخند رو لب کسی بنشونه . نفرتها و بغضها و دلخوری ها رو بریز دور . از امروز به بعد اگه می خوای طعم عشق حقیقی رو بچشی خودت رو دوست داشته باش !

 

«ریگی را از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس کنیم

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملکوت. »  

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

سال نو!!

        

سال 2005 هم رفت !

با تمام خوب و بدش ، با اتفاقات تلخ و شیرینش ، با شادی ها و غصه هایش !

آنچه باقی خواهد ماند ، خاطره هاست . چه نیکوست که خاطره ی خوبی به جا گذاشته باشیم .

گذشته رفته است .آنچه باید نگه داریم تجربه هاست .

سال نو مبارک

شاید بگی این که سال میلادی بود ،به ما چه!

نه عزیز دل! هر روز، روز نو شدن و تازه شدنه ،اگه تو بخوای که تغییر کنی . هر روز روز اول سال نوست ، سالی که قراره توی اون بهترین باشی ، سالی که حداقل یه قدم به سمت هدفهات نزدیکتر بشی . همه ی اینا فقط یه بهونه است .

آرزو کنیم  ، سال 2006 سالی باشه که توش دیگه جنگ نباشه ، حوادث تلخی مثل سونامی و زلزله ی پاکستان دیگه تکرار نشه ، سالی باشه که انتخاب اول آدما ، انسانیت و عشق باشه.

همواره شاد باشید !!

 

                         
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٤

صدا

امروز نور را شنیدم!

 

پس می توان ،

سایه ها و رنگها را هم شنید .

می توان حتی عطر گلها ، شکوفه درختان

و طعم  تک تک میوه ها را هم شنید .

می توان چهره ، نگاه ، عشق انسانها را شنید ،

می توان صلح را دید .

 

هر کس با صدای خود چیزی را ترسیم می کند ،

که گویی

آن را قبل از تولد شنیده است .

همه همصدا می شوند . هر کس با زبان خود .

مقصد یکی است .

 

دنیا کوچک است و پرواز پرندگان بزرگ.

تو کیستی ؟ از کدام دیاری ؟

من صدای نورم ، پرده ای از آرزوهای دیرین.

 

کاشتم عشق است به تو . تو هم بکار!

من هم کاشته ام با تو ،

در زمینِ من ٬ در زمینِ تو .

 

نیایش ،

و ستایش .

نه از من ، نه از تو .

... از او .

                           

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ،۱۳۸٤

ميلاد عشق

 مسيح آمد و با خود عشق را آورد .

خدای مسيح خدای عشق بود و پدر آسمانی . آمد و با نيروی عشق و ايمان شفا داد . به آدميان آموخت که اگر عشق باشد و ايمان ٬ همه چيز ممکن است .

«ای کم ايمانان چرا هراسانيد؟ اگر بتوانی ايمان آری ٬ مؤمن را همه چيز ممکن است .»

و اگر خوب نگاه کنيم حضور عشق همه چيز را ممکن خواهد ساخت !!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤

شب يلدا

                                 

پرده اول :

 پسرک سعی می کنه از بین جمعیت راهی پیدا کنه ، ولی انصافا مشکله . امروز خیلی شلوغه ، همه دسشون پره ، همه عجله دارن .

قطار وارد ایستگاه می شه ، بدو بدو می ره سمت واگن اول ، آخه تجربه ثابت کرده که واگن خانما همیشه فروش بیشتری داره . نمی دونه به خاطر اینه که زنا دلسوزترن ، بیشتر اهل شعرن ، یا ... به هر حال مهم اینه که بتونه پاکتای بیشتری بفروشه .

هر کاری می کنه نمی تونه سوار شه .

-        « آقا پسر نمی فهمی اینجا واگن خانماس؟!!»

-        « چی کارش داری خانم این که هف – هش سال بیشتر نداره!»

-        « آخه خانم تو این شلوغی کی فال حافظ می خره .جا نیس وایسی ، فال می خوای چی کار دلت خوشه پسر جون . با این وضع زندگی حافظ کیلو چند !تازه هر کسی خودش دس داره برا خودش فال می گیره »

امروز از ظهر تا حالا فقط هزار تومان فروش داشته . دوباره می شمره. آه می کشه ، فایده ای نداره نمی تونه برا شب یلدا میوه بخره آجیل پیش کش ! باز خوبیش به اینه که امشب بلنده ، بیشتر وقت داره تا به تکلیفای عقب افتاده اش برسه.

 

پرده دوم :

می ره کنار پنجره ، پرده رو کنار می زنه ، این صدمین باره ! به در ورودی  نیگا می کنه . خبری نیس . بر می گرده . می شینه لبه ی تخت عصاش رو می ذاره کنار دسش . هنوز نا امید نشده .

صدای بلندگو میاد . نمی شنوه .حواسش تو یه جای دور پرواز می کنه .

- «خانم فهیمی ! شما تشریف نمیارین ؟»

- «هان؟ چی؟ آره میام.الان»

رو میزا هندونه گذاشتن . قیافه ی پرستارا نشون می ده که ترجیح می دن بدون صحبت ، بدون یادآوری خاطرات باید هندونه ها رو خورد و رفت .

باز پر می زنه به روزایی که زیر کرسی دور هم بودن . آجیل شب چله ، هندونه و خربزه ای که مادر میون کاه تو زیر زمین قایم کرده بود . انار دون شده تو اون انار خوری خوش تراش . همه بودن . قصه بود ، فال حافظ بود ، خنده بود ، عشق بود....

- «خانم فهیمی؟!»

- «هان؟ چی؟ »

- «وقت خوابه !»

- « به نظر شما من الان چن تا نوه دارم؟ فک می کنی الان بچه ها دور هم جم شده باشن ؟ راسی؟ به نظرت شب یلدای بعدی چن تا از ما هنوز تو این سرای سالمندان هستیم؟ »

 

پرده سوم :

لبه ی تخت نشسته . اشک تو چشاش جم شده . باید خودش رو نگه داره . ولی خیلی سخته . نذاشتن امشب رو بهشت زهرا باشه . دلش می خواس تا صبح بشینه کنارش مث پارسال با هم دیگه و به نیت همدیگه فال بگیرن . دلش می خواس امسال خودش برا اون یه دسته نرگس بخره برعکس پارسال که اون با یه دسته گل نرکس اومد تو در گاه . دلش می خواس تا صبح ، این بلندترین شب رو یه بار دیگه با هم به نجوا می نشستن .

ولی مامان اینا نذاشتن :

- « دختر! به فکر خودت نیستی ، به فکر این بچه باش . اون تنها یادگارشه . تو باید الان به این فکر کنی که بچه به سلامت بیاد دنیا و تو بهش ...»

- «آخه مامان چرا؟ چرا؟ تو این کشور یه هواپیمای سالم مسافربری پیدا نمی شد که من الان باید بچه ی بی پدرم رو حمل کنم؟ گناه این بچه چیه ؟»

 

پرده چهارم :

نشستم پشت کامپیوتر و پرده ها رو می نویسم . ذهنم همه جا می چرخه . یادم میاد امشب شب تفأله ! به نیّت همه دوستای خوبم دیوان حافظ رو باز می کنم و از صمیم قلبم برا همشون دعا می کنم .

هرگزم  نقش  تو  از  لوح دل و جان نرود

هرگز  از  یاد  من  آن  سرو خرامان نرود

...

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که  اگر  سر  برود ٬ از دل و از جان   نرود

...

                

                           

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

هيچ مگو!

                  من    غلام    قمرم   ،   غیرِ    قمر    هیچ     مگو  

                  پیش  من  جز  سخن  شمع  و  شکر  هیچ   مگو

                  سخن     رنج    مگو    جز    سخن    گنج      مگو

                  ور   از   این    بی خبری  ،  رنج   مبر   هیچ   مگو

                  دوش ، دیوانه  شدم   عشق  مرا  دید   و  بگفت  

                  آمدم  ،   نعره   مزن  ،  جامه  مدر    هیچ   مگو

                  گفتم  ای  عشق ! من   از  چیز  دگر   می ترسم

                  گفت   آن    چیز   دگر   نیست   دگر   هیچ    مگو

                  من  به  گوش  تو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت

                 سر بجنبان  که  بلی  جز  که  به  سر  هیچ  مگو

                 قمری  ،  جان   صفتی  ،  در   ره   دل   پیدا   شد

                 در  ره   دل  چه  لطیف  است   سفر   هیچ   مگو

                 گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد

                 که   نه   اندازۀ   توست   این   بگذر    هیچ   مگو

                 گفتم  این  روی  فرشته ست عجب یا بشر است

                 گفت  این  غیر  فرشته ست  و  بشر  هیچ   مگو

                 گفتم  این  چیست  بگو  زیر  و  زبر   خواهم  شد

                 گفت    می باش   چنین   زیر   و   زبر  هیچ   مگو

                 ای  نشسته  تو  در  این  خانۀ  پر  نقش  و  خیال 

                 خیز   از   این   خانه   برو   رخت   ببر   هیچ   مگو

                 گفتم ای دل  پدری کن نه  که این وصف خداست

                 گفت   این   هست   ولی  جان   پدر   هیچ   مگو  

    

                                         
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

نمی دونم چرا!!

امروز کنار پل کريم خان يه پسر کوچولو (حدود ۷-۸ ساله ) نشسته بود رو يه تکه سنگ و جلوش يه جعبه ی چوبی بود که روش دفتر و کتاباش رو گذاشته بود و داشت با دستای يخ زده تکليف مدرسه اش رو انجام می داد . جلوتر از جعبه هم يه ترازو بود که در واقع ابزار کارش بود .

توی هوای سرد ٬ با اين همه آلودگی ٬ با اون همه سر و صدا داشت درسش رو می خوند . از صميم قلبم آرزو می کنم که بتونه درسش رو خوب بخونه .

کاش روزی بياد که تو هيچ جای  دنيا ديگه هيچ بچه کوچولويی مجبور نباشه کار کنه .

به نظر شما اونی که تو اسکان به يه شورت (ببخشيد البته )  ۴۰۰۰۰ (چهل هزار تومان ) پول می ده ٬ تا حالا اين بچه رو ديده؟!!!

بعضی ها پول تو جيبيشون به اندازه ی هزينه ی يه سال زندگی يه خونواده است که هر دو تو همين شهر زندگی می کنن .

 

به هر حال:

زندگی رسم خوشاينديست !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

زندگی های ما

**هوای تهران اين چند روزه اونقدر کثيف شده که مدارس رو تعطيل کردن !!! وقتی امروز که شهرياربودم و يه نگاه به تهران انداختم تازه به عمق فاجعه پی بردم .   فقط توده ی سياه رنگی از دود ديده می شد . اين يکی دو روز حسابی سردرد آلودگی رو کشيده بودم ولی فکرش رو نمی کردم که اوضاع اينقدر خراب باشه!

**امروز يه هواپيمای بار بری که ۹۴ مسافر داشت!!!سقوط کرد رو يه مجتمع مسکونی !

ولی بين همه ی اين حرفا و حتی چيزای بدتر از اين ميشه باز هم شاد بود !!

***ديروز يه روز فوق العاده بود.من در جمع دوستانی بودم که دوستشون دارم٬ در کنار شاگردام و در يک ميدان انرژی بزرگ ٬... شادی از اين بزرگتر نيست که آدم بدونه دنيا هنوز جای قشنگی برای زندگی کردنه! زندگی کردن در بين انسانهايی که خوبتر از فرشته ها هستن !!

***امشب تلويزيون يه فيلم فوق العاده نشون داد:ماجرای خانم ريچی ! کاش همه ياد بگيريم که مهربونتر باشيم ٬ با همه کس!! فيلم خيلی قشنگ بود و کاش همه تون ديده باشينش .« مهربانی کودکی زيباست»

***امشب اين پرشين بلاگ انگار حالش بده ! اول که باز نمی شد ٬ حالا هم نمی شه از اين خندونکهاش استفاده کرد يا رنگ متن رو عوض کرد!!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

 

اين يک اصل است :

انسان چيزی را از دست می دهد که يا حق الهی او نباشد و يا آنقدر که بايد و شايد عالی نباشد .

 

                                          
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

ادامه ی داستان

استاد بزرگی که بر کرسی استادی تکیه زده بود ، به مدت یک ساعت ، شجاعت و عصمت این دختر را در دل تحسین می نمود . سرانجام وقتی که پاهای دختر از فرط خستگی وهیجان دیگر توان ایستادن نداشت ، استاد برخاست وبا کمال شجاعت ، با صدای بلند گفت : « من افتخار می کنم که همیشه عاشقانه ترین نامه ها را می نویسم » دست دختر را گرفت ، از کلاس ومدرسه بیرون آمد .

استاد هرگز آن نامه را ننوشته بود ، با این کار مقام استادی و پیر عرفان را نیز از دست داد !!!

چرا؟!

بد نیست جواب را خود او بگوید :

« اگر ابزار تو فقط چکش باشد ، دوست خواهی داشت که هر مشکلی را به صورت یک میخ تصور کنی ! تو می توانی با خواب بجنگی وسعی کنی مدتی نخوابی ، اما با رویا که نمی توانی بجنگی . هیچ می دانی که این دختر همان کسی بود که من هر شب در رویاهایم او را می دیدم و آرزوی وصلت با او را داشتم .

حق با شماست . استاد بودن و پیر مراد بودن شاید افتخاری بزرگ باشد . اما اهدافی بسیار بزرگتر از آن هم وجود دارند . اهدافی آنقدر ارزشمند که حتی نرسیدن به آنها هم ، خودش شکوهی خاص دارد .

همیشه بهترین راه برای اینکه رویاهایت تحقق یابند این است که از خواب برخیزی و مسوولیتی را به عهده بگیری !

عشق حقیقی و طبیعی بهایی سنگین دارد ؛ ولی عشق شرطی ودست دوم خیر!

زندگی ِ مملو از عشق ِ طبیعی ، شاید خار داشته باشد ، اما زندگی خالی از عشق طبیعی هیچ گل سرخی ندارد . »

 

وقتی خوب به دور و بر خود نگاه کنیم ، می بینیم که اکثر عشقها شرطی است ، بسیار ارزان هم هست . با یک تلفن از بین می رود و با یک تکه کاغذ زنده می شود . با یک نگاه شروع می شود و با یک حرف نابود می شود ....

اما این نا امید کننده نیست! زیرا هر کسی خود انتخاب می کند که در زندگی صاحب چه باشد . وقتی خودمان را از احساسات مشروط و تقلبی خلاص کنیم ، به ناچار هم سنگ خود را جذب خواهیم کرد ، این یک قانون است !!به هر چه انرژی دهی و در سر بپرورانی ، همان نصیبت خواهد شد .

عشق خالی از تعهد و مسوولیت ، قابل اعتماد نیست چون اصولا حقیقی نیست . زیرا از جانب کسی بوده که خودش ، خودش را هنوز باور نکرده است .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

يه داستان کوتاه !!!

 

 « در یک معبد مقدس ، تعدادی دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادی بزرگ درس می گرفتند . این معرفت جویان طبق قوانین مدرسه ، مجرد بودند .

یکی از این دخترها بی نهایت زیبا بود . روزی یکی از پسران در خفا به او نامه ای نوشت و اظهار عشق و علاقه کرد . روز بعد دختر، سر کلاس در حضور همه از جا برخاست  و با صدای بلند گفت که نویسنده ی نامه اگر در عشقش صداقت دارد همین الان از جا برخیزد و همراه او از معبد خارج شود تا همچون یک زن و مرد عادی ازدواج کنند و دست از درس و مدرسه بشویند .

پسر از جا بر نخاست . در واقع برای یک ساعت تمام هیچ کس از جا بلند نشد . زیرا  شرط ورود به این معبد این بود که معرفت جو  باید تا آخر عمر مجرد بماند و تمام زندگی را وقف عبادت کند . ... »

                                      بر گرفته از مجموعه آموزشهای چهل دیدار

 

 

در مورد ادامه ی داستان چه حدسی می زنید ؟ چه بر سر دختری آمد که با رفتاری جنون آمیز به نوعی در معبد بی آبرویی به بار آورده بود ؟ چه بر سر پسری آمد که ابراز عشق به چنین دختری کرده بود ؟ عشق پسر به کجا ختم خواهد شد؟

دفعه ی بعد بهتون می گم . فعلا خودتون فکر کنید . ممنون می شم اگه نظرتون رو هم بگید

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤

زيبا کنار

سلام

یه مدت طولانی هست که ننوشتم . آخه  دو هفته اطاقم رو رنگ می کردم و کامپیوتر رو جمع کرده بودم ، بعد از اون هم کلی کار داشتم . یه هفته هم مسافرت بودم . رفته بودم زیباکنار!!! سخنرانی داشتم . جای همگی خالی ! خیلی خوش گذشت .

 محل برگزاری کنفرانس ، مجتمع صدا و سیما بود . یه جای فوق العاده زیبا . همه چیز عالی بود غذا ، هتل ، کنسرت . سخنرانی هم که مثل همیشه خوب بود و البته خیلی پر بار ! احتمالا بتونیم قراردادهای خوبی ببندیم و این خیلی خوبه . کلی از شهرستانها درخواست کردن که براشون دوره هایی رو بذاریم و این خیلی امیدوارکننده است ، چون نشون میده که اونا ایده های نو رو نه تنها دوست دارن بلکه حاضر هستن که سختی تغییر رو برای بهتر شدن به جون بخرن .

من حالم خیلی خوبه . یه دنیا انرژی دارم.

راستی؟ شده توی یه شب خیلی سرد بعد از ساعت 12 کنار دریا باشید ؟ زیر نم نم بارون با یه مه غلیظ و سکوت . البته تو این سکوت صدای مرغای دریایی ، قورباغه و گهگاهی جیر جیرک هم هست به همراه صدای کوبیده شدن آب به ساحل . تو هستی ، آب ، دریا و تنهایی ! نه اون تنهایی که سخته یه جور تنهایی که تو رو تو کل دنیا حل کرده و تو رو جزئی از طبیعت کرده . توی این تاریکی و مه دیگه هیچ مرزی بین آسمون و دریا نیست ، یعنی اصلا قابل تشخیص نبود . کلمات قادر به توصیف اون همه زیبایی نیست . نیمه شبی بارانی و سرد قدم زنان از میان جنگل دریا رو ترک می کنی و ...

من که بعد از اون همه کار و مشغله فکری به این سفر احتیاج داشتم و انصافا هم عالی بود . کلی دوست پیدا کردم و یه دنیا خاطره ی زیبا دارم .

شاد باشید!!!

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

يه کم درد دل

از نوشتن متن طولانی در اینجا اصلا خوشم نمیاد . ولی با عرض پوزش این دفعه این کارو می کنم . توی وب لاگا که می گردی می بینی کلی آدم از عشق نوشتن ، اکثر آدمایی که فقط یه ID  هستن ، اولین چیزایی که می پرسن از عشق هست . انگار یه چیزیه تو عمق همه هست ولی می خوان دیگران حرفش رو بزنن . همه معتقدن که دیگه چیزی به اسم تعهد پیدا نمی شه ولی حتی ذره ای سعی نمی کنن که خودشون اونو بسازن . همه گرفتار تضاد دارن میشن . من خواستم یه کم از این موضوع بنویسم(باور کنید همه ی سعی خودمو کردم که خلاصه باشه )

یه روز ، خیلی قدیما ، نمی دونم چقدر قدیم، آدما زندگی رو روی زمین شروع کردن . اولین چیزایی که یاد گرفتن تهیه غذا و سر پناه بود . کم کم با بقیه نیازاشون هم آشنا شدن .گروههای کوچکی هم داشتن که رتبه بندی ها بیشتر بر اساس قدرت بدنی بود . بعدش فهمیدن که احتیاج دارن تنها نباشن ، کشف کردن که در برابر جنس دیگر احساسات خاصی دارن ، عشق رو هم شناختن ، البته هنوز اندیشه نقش اساسی پیدا نکرده بود .

در گذر تاریخ انسان از یکنواختی خسته شد ، مرگ نزدیکانش رو دید و پرسید «چرا؟» اینان اولین انسانهایی بودن که به خودآگاهی دست پیدا کردن .اولین افرادی بودن که از واکنشهای غریزی فاصله گرفتن و به اهمیت زندگی فکر کردن .هدف از زندگی جه بود؟

غلبه بر ترس و سعی در یافتن چرایی زندگی باعث شد دین ظهور کند . اول چند خدایی (خدایانی زورگو و پر توقع) بالاخره تک خدایی (ولی همچنان زورگو) کم کم خدا با صورتی مهربان ظهور کرد و دین به ارتباط درونی و معنوی تاکید کرد . ولی این بار ترس همه چیز را خراب کرد ، ترس مقامات دینی !!آنها با عرفای اديان مبارزه کردند چون پرستش خدایی خارج از محدوده ی کلیسا ، دیر و مسجد موقعیت اونا رو متزلزل می کرد!

این وسط آدم نیز تغییر کرده بود .اجتماعات بزرگ تشکیل شد و در آن قانون وضع شد . میل به انحصار طلبی و یک حس عمیق درونی و همچنین مبارزه با ازدیاد جمعیت باعث شد که روابط جنسی (لااقل به طور قانونی) محدود شود . برای یک انسان صاحب اندیشه دیگه قابل تحمل نبود که مثل حیوانات رفتار کند . ظهور عرفان تاثیر عمیقی روی انسان گذاشت و باعث شد که عشقی عمیقتر را نیز درک کند و ارتباطات جنسی خود را با نگاهی زیباتر ببیند!!

ولی در گذر تاریخ  کم کم امنیت اقتصادی باعث شد انسانها مسوولیت اصلی خودشون رو فراموش کنند . پرداختن به معنویات دیگه تبدیل شد به صرفا مراسم اجتماعی . باز تاریخ جلو رفت و بعضی ها دوباره یادشون اومد که برای رسالتی اومدن ، پس از قواعد اجتماعی خارج شدن . هر کس می خواست زندگی را به نحوی که مایل است ادامه دهد . اونایی که عشق به همنوعان ، صداقت ،معنویت و اخلاق را فراموش کرده بودن ، به جنایت ، اعتیاد ، و فساد اخلاقی کشیده شدن . همه ی اینها به خاطر ترس بود ،بیشتر  ترس از تنهایی و انزوا !!

و اینجا بود که دوگانگی ، تناقض ، هرج و مرج و عدم اطمینان ظاهر شد.

الان ما اینجا هستیم . جایی که به نتیجه رسیده ایم راه حل نمی تواند مذهب باشد خصوصا مذهبی که به خدمت حکومتها در آمده است . بعضی راه حل را در اعتیاد دیدن : احساس بدبخت بودن و پوچی ، سرخوشی ناشی از مصرف مخدر و یک دور باطل تمام نشدنی . بعضی در خشونت : سرکوب کردن دیگران ، لذت بردن از این کار ، نابود کردن عاطفه در درون خودشان و تسلسل ! تا جایی که روزی مغلوب شوند . بعضی در سکس : سکس و آزادی جنسی ، لذت ، سر خوشی ، بعد دوباره همان زندگی عادی ، بعد تعویض شریک جنسی ، دوباره همان احوال و در نهایت همان احساس ارضا نشده و تنوع طلبی پایان نا پذیر !!

خیلی ها هم یه کم متعادلتر از اینایی که گفتم ، ولی مثل همینها با پوچی ،خشونتی یه کم کمتر ، اعتیاد به مثلا تلویزیون ، انتخاب همسر و کنارش یه کم هم به قول خودشون شیطنت!

می دونید مشکل چیه ؟ اینکه یادمون رفته فکر کنیم دلیل حضورمون چیه ، اینکه اگه به این هم فکر کنیم ترس نمی ذاره که انسانی رفتار کنیم . مثلا همین روابط عاشقانه ، خیلی وقتها ترس" از دست دادن" اجازه نمیده که آدما طعم شیرین عشق رو بچشن .

اگه آدم به لحظه ای فکر کنه که می خواد بمیره ، میبینه که تو اون لحظه به حضور حقیقی عشقی عمیق احتیاج داره ، اگه آدم فکر کنه که شاید فرصت زیادی نداشته باشه ، اون وقت دست به هر کاری نمی زنه با این توجیه که بالاخره یه روز درست می شم ، اگه باور کنیم که یگانه هستیم و هدفی از اینجا بودنمون داریم ، اون وقت می تونیم خیلی انسانتر زندگی کنیم و کمک کنیم که عاقبت دنیا بهتر باشه!

آخه می دونید اگه کسی نخواد کاری کنه ، ادامه ی دنیا از این هم کثیفتر خواهد بود . عاقبت بشر خودش ، خودش و تمام دنیا رو نابود می کنه !!!

کاش به یاد بیاریم برای چی اومدیم . و اینکه همیشه اینجا نمی مونیم!!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

روز جهانی کودک

 

تو تقویما نوشته که روز ١٦ مهر ، روز جهانی کودکه! البته امسال توی ایران این روز رو جلو انداختن و هفته ای که گذشت رو هفته ی کودک اعلام کردن ، شاید به خاطر ماه رمضون بوده . به هر حال زمانش مهم نیست.

سالی یه بار میان یه روز رو برا بچه ها جشن می گیرن . این بزرگترا هم عجب دنیایی دارن !

سالهای سال تمام معصومیتهای کودکانه ی خودشون رو گذاشتن کنار ، زیبایی های کودکی رو کلا فراموش کردن ، حالا با انتخاب یه روز در سال می خوان درد از دست دادن یه نعمت بزرگ رو لاپوشونی کنن .

عشق ، دوستی ، یکرنگی ، محبت و ... رو فراموش کردن و به خاطر یه سری اعتقادات احمقانه ، به خاطر تعصبات کورشون ، به خاطر لجبازی ، به خاطر عقده های حقارتشون ، به خاطر اینکه هیچ کس حتی خودشون هم خودشون رو دوست نداره ، به خاطر همه ی این چیزا هر روز یه جنگ راه می ندازن ، می افتن به جون هم ، این وسط  بچه ها رو اصلاً نمی بینن ، می کشنشون ، تکه تکه شون می کنن ، بی کس و تنها شون میکنن ، بازی هاشون رو ازشون می گیرن ، خونه هاشون ، خونواده هاشون ، آرامش ، عشق و تمام چیزای قشنگ دنیای کوچیکشون رو می گیرن و بعد یه روز در سال می آن براشون جشن می گیرن و به خاطر این چیزا ابراز تاسف می کنن .

فیلم « بچه های آسمان » رو دیدید ؟ من واقعی اش رو دیدم . بچه هایی که هر دو سه نفر یه جفت دمپایی بیشتر نداشتن ، توی هوای سردی که گاه به ٢٠- درجه می رسید با دمپایی مدرسه می رفتن . تازه باید منتظر می موندن که اون یکی برگرده و اون رو بده به این . از این بدتر! بچه هایی که مدرسه و درس خوندن براشون فقط یه رویاست . بچه هایی که لوازم یدکی هستن ! می دونید یعنی چی ؟ یعنی می گیرن تکه تکه می کننشون ، قلب ، کلیه ، کبد ، چشم و ... بعد این تکه ها رو می فروشن ، برای تعمیر جسم حقیر آدمای بی خودتر از خودشون .

به کجا داریم می ریم ؟ چرا این همه فراموشی ؟ ماها حتی کودک زیبای درونمون رو هم فراموش کردیم ، با جنگای احمقانه ای که تو وجودمون راه انداختیم ، اون رو هم بی خانمان و تکه پاره اش کردیم . دوست داشتن رو فدای لذتهایی کردیم که در نهایت هیچی برامون نداره . خیلی احمقانه می گیم :« بابا زندگی رو عشقه ! حالتو بکن ! خوش باش ! بی خیال دنیا و همه چیزش » آره جون خودت !! برا همینه که تو خلوت خودت احساس پوچی می کنی ! برای اینکه این چیزا که تجربه می کنی لذت نیست دیگه ،کلاه بزرگيه که خودت داری سر خودت می ذاری !

هر وقت قصه « شازده کوچولو» رو می خونم ، نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم . کاش یادمون می موند !!!کاش معنی اهلی کردن رو فهميده بوديم ! کاش دست از حساب کتابای احمقا نمون بر داشته بوديم !  

                                  

                              

       

                                      

                     

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

خرم آباد ۲

من روز دوم ، یعنی روز ۸ شهریور ،بعد از ظهر  سخنرانی داشتم . ولی خرم آباد فهمیدم که متن PowerPoint  سخنرانی رو تهران جا گذاشتم . خلاصه چشمتون روز بد نبینه تمام روز سه شنبه رو تا ده دقیقه مونده به سخنرانی داشتم اسلاید های سخنرانی رو آماده می کردم . اونم با چه بد بختی !!! کامپیوترهاشون Windows XP نداشت ، Office نداشت ،... اینها رو که نصب کردن و کارم رو هم انجام دادم ، دیدم که رایتر هم ندارن ، بالاخره با کمک labtop غزاله مشکل رو حل کردیم . طفلک این مسچیان هم اون روز مثل من نتونست ناهار بخوره .

حالا بعد از این همه دردسر بالاخره رفتم روی سن ! شونصد تا میکروفن وصل کردن با دم و دستگاه مربوطه . اومدم شروع کنم که گفتن صدای  خش خش روسری مزاحمت ایجاد کرده ، تمام میکروفنها رو از اول درآوردن و به مانتو وصل کردن . باز تا بیام حرف بزنم ، این دفعه یه خانم چادری اومد بالا : « روسری شما کوچیکه ! گردنت دیده می شه ! شلش کن ! نه! حالا یه کم از موهات این جلو دیده می شه ! بکش جلو !» خوب این دو سه نفر داشتن می رفتن پایین که تو گوشی شون گفتن :« سایه ای از موهام تو تصویر دوربین دیده می شه!!»  کم کم داشت می رفت که من کنترل خودم رو از دست بدم . من که نمی خواستم فیلم بازی کنم که این همه آدم ریخته بودن بالا داشتن با روسری من ور می رفتن ، یه سخنرانی علمی بود دیگه . گفتن :« ما هم تقصیر نداریم ، صدا و سیما اجازه ی پخش نمی ده !» حالا خوبه می بینیم به چه پوششهایی اجازه پخش می دن !! بالاخره خانم دکتر چیت ساز به دادم رسید . از وسط سالن اشاره کرد که بیا مقنعه منو سر کن . بالاخره از رو سن اومدم پایین و رفتم پشت پرده های سالن روسری و مقنعه رو با هم عوض کردیم . وقتی دوباره برگشتم بالای سن بیشتر سالن زدن زیر خنده!!! تو دلم داشتم فکر می کردم ، یاد سعدی به خیر که می گفت : « تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... » و اینکه اگه یه روز از این مملکت رفتم دیگه برای چی برگردم !!!

به هر حال سخنرانی خیلی خوب برگزار شد . مردم همه می گفتن که عالی بوده .

اون شب ما رو بردن کنار دریاچه ی کیو . جاتون خالی تو سرما بهمون بستنی سرد دادن و حسابی یخ کردیم !! من با خانواده ی دکتر چیت ساز بودم  و هما جون یکی از دوستاشون و یه دوست دیگه .خلاصه خوش گذشت . همون شب آقای دکتر و آقای خامنه با مسوولین اجرایی هماهنگ کردن که برای یه جمع کوچیک یه وسیله بهمون  بدن و ما بتونیم بریم آبشار بیشه . روز سوم کنفرانس ، ما یه گروه ۱۲ نفری شدیم و با یه ماشین که نمی دونم استیشن بود یا فولکس (هر چی بود کاملا اندازه ی ۱۲ نفر بود و نه بیشتر!) رفتیم آبشار بیشه . جای همه خالی طبیعت فوق العاده زیبایی بود و در عین حال یه گروه دوستانه به همراه هندوانه ، انگور و چای ... به همگی خوش گذشت . جا داره همین جا از دکتر چیت ساز ، همسرشون و رومینا و کیمیا تشکر کنم ، به خاطر صمیمیت و محبتشون . من خیلی خوشحالم که چنین دوستانی دارم .

بعد از ظهر یه کم از کنفرانس استفاده کردیم ، توی شهر گشتیم و ...

روز آخر هم بعد از تموم شدن اختتامیه با یکی از دوستام رفتیم ماشین گرفتیم و رفتیم آبشار گریت . اونجا هم عالی بود . بالاخره ساعت ١١شب سوار اتوبوس شدم و برگشتم . صبح ١١ شهریور تهران بودم تا خودم رو برای روز بعد که باید می رفتم زاهدان آماده کنم .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤

خرم آباد۱

 

صبح روز اولی که خرم آباد بودم (دوشنبه ۷ شهريور)اصلاً جالب نبود . شب تا صبح بيدار بودم (توی راه ) با چه بدبختی بليط گير آوردم ، آخه می دونيد که خرم آباد فقط اتوبوس داره ، قطار و هواپيما نداره ! خلاصه خسته و کوفته رسيدم ، رفتم دنبال کارای پذيرش ، می بينم که رسيد پولی که واريز کردم و براشون فرستادم رو گم کردن ، درخواست خوابگاه رو هم خودشون حذف کردن  خلاصه تا بعد از ظهر گرفتار حل اين مشکلات بودم . ولی خوب جاتون خالی شبش خيلی خوش گذشت  رفتيم قلعه ی فلک الافلاک ٬ فوق العاده بود ، اول رفتيم بازديد از موزه ی مردم شناسی اش ، اونقدر اون تو گرم بود که من فقط دنبال در خروجی می گشتم . بعد که يه کم تو قلعه گشت زديم ٬ ديديم که تو محوطه ی قلعه صندلی چيدن ، يه برنامه ی موسيقی زنده تو فضای باز و خنک قلعه ترتيب داده بودن  !!

حتی نمی تونيد تصورشو بکنيد که چقدر عالی بود! يه گروه معروف در سطح جهان بودن که موسيقی لُری اجرا کردن ، البته اونا رو توی فرانسه ، سوئد ، آلمان و ... می شناسن ٬ اينجا نه! يکی از مهمونای خارجی کنفرانس درخواست چند تا آهنگ داد  که با عرض شرمندگی ماها حتی اسمش رو هم نشنيده بوديم!!

خلاصه بعد از اون موسيقی پاپ اجرا شد ، و يه برنامه طنز که خيلی عالی بود !

شام رو هم رفتيم توی محوطه مهمانسرای ارتش کنار آب و زير درختا ، خيلی خوب بود!!

چون داره طولانی ميشه بقيه ماجرای خرم آباد رو بعد می گم . اين عکسا مال قلعه است البته وقت نداشتم عکسای خودمو بذارم ، اينا رو تو اينترنت گير آوردم.

 

 

                                    

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤

بعد از سفر

سلام

من يه مدت طولانی سفر بودم

۴ روز خرم آباد ، ۵ روز زابل و زاهدان ، ۵ روز مشهد (يه روزش نيشابور)

جای همگی خالی !! خيلی خوش گذشت . بعد از اين يه کم از سفرم مينويسم و عکسای قشنگی هم دارم که اگه حالشو داشتم حتما براتون ميذارمشون !!

خوب تا بعد!!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

عصيان

جای همتون خالی اين روزا حسابی سرمون شلوغ شده . آخه چند روز ديکه کنفرانسهای سالانه ی فيزيک شروع می شن . ولی با وجود اينکه کارمون زياده ، خيلی هم خوش می گذره خصوصاً مواقعی که با دوستم تو شرکت داريم رو طرحهای مختلف کار می کنيمعين اون روزايی ميشه که توی مدرسه خودمون رو برای کارگاه علوم آماده می کرديم . کلی کار ولی با يه دنيا نشاط ، کلی خنده و البته يه عالمه خل بازی!!

                                           

می خوام يه متن با حال بنويسم از کتاب مکتوب

عصيان

«يک داستان علمی تخيلی از جامعه ای می گويد ، که در آن تقريباً همه آماده ی انجام يک وظيفه ی خاص به دنيا می آيند: تکنسين ، مهندس ، پزشک و.... تنها برخی مردم بدون هيچ مهارتی به دنيا می آيند ، اين افراد راهی ديوانه خانه می شوند ، چون تنها ديوانگان نمی توانند سهم خود را به جامعه ادا کنند .

يکی از ديوانگان عصيان ميکند . ديوانه خانه کتابخانه ای دارد ، ديوانه سعی می کند هر چه می تواند ، از هنرها و دانش ها بياموزد . وقتی احساس می کند همه چيز را می داند ، تصميم می گيرد فرار کند . اما او را می گيرند و به يک پژوهشگاه در بيرون شهر می فرستند .

يکی از مسوولين پژوهشگاه می گويد:خوش آمدی! ما بيشتر از همه آنهايی را تحسين می کنيم که مجبور شده اند راه خودشان را پيدا کنند . از حالا به بعد ، می توانی هر کاری دلت می خواهد بکنی ! چون به لطف آدمهايی مثل توست که دنيا قادر به پيشرفت است .

                                           
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

می خوام اين دفعه ديگه پر حرفی نکنم(آخه دفعه ی قبل حسابی پر حرفی کرده بودم .ببخشيد )

تقديم به شما:

   

شاد ، زيبا ، آزاد و رها  زندگی کن !

               
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤

بايد تلاش کنی!!

هميشه وقتی بحث جبر و اختيار ، سرنوشت ، توانايی های افراد و ... پيش می آید عده ی زيادی هستند که در موضع جبر می نشينند و حرفشان هم اين است: «همه چيز جبر است و من هيچ اختياری بر زندگی خود ندارم ، پس سرنوشت من آن چيزی است که برايم رقم زده شده ، نه چيزی که من بايد بسازم!!!»

قصد توهين ندارم! ولی به نظر من اين حرفها همه از سر تنبلی يا لااوبالی گری ، عدم تحمل مشکلات ، عدم توانايی در تصميم گيری و... می تواند باشد . کسی که به دين خاصی اعتقاد داشته باشد نمی تواند اين حرف را بزند ، در تمام اديان اولا انسانها را به پذيرفتن آن دين فرا خوانده اند ، دوم اينکه در تمامی اديان يک سری دستورات ارائه شده !!! انصافاً کدام عقل سليم تاييد می کند که به موجودی که هيچ اختياری از خود ندارد پيشنهاد ميشود يک آيين خاص را بپذيرد يا به او می گويند اگر اطاعت از فلان دستور نکنی عذاب می شوی يا اگر فلان کار را انجام دهی پاداش می گيری . اگر او مجبور است پس عذاب و پاداش و ... بی معنی است !!!

بيش از ۸-۹ سال است که در زمينه فلسفه مطالعه داشته ام ، در باب عرفان مطلبها خوانده ام  ، در حوزه ی روان شناسی و فرا روانشناسی نيز ، در زمينه ی علوم طبيعی (خصوصاً فيزيک که رشته ی اصلی من است )و... . هرچه نگاه می کنم می بينم که هيچ چيز من را به اين نتيجه نرساند که انسان مختار نيست ، بر عکس! هر چه می گذرد بيشتر به اين نتيجه می رسم که انسان فوق العاده قدرتمند است !!! با هر انسان صاحب انديشه و کمالات که همنشين شوی به نو خواهد گفت که عظمت انسان به قدرت تفکر ، تصميم گيری و توانايی او در تغيير سر نوشتش است!!

مخالف اين مساله نيستم که هر کسی محدوديتهايی را هم داراست ولی اين دليل نمی شود که او نتواند خودش برای زندگی تصميم بگيرد . من بارها اين را آزموده ام و هميشه به اين نتيجه رسيده ام که هر کس چيزی را واقعاً بخواهد و برای رسيدن به آن تلاش کند حتماً به آن خواهد رسيد . اين را به شاگردانم نيز آموخته ام و هر کدام که اين حرف را پذيرفتند واقعاً به آن جايی که می خواستند رسيدند. اين چيزی است که من با به خاطر آوردنش همواره به خودم و آنها می بالم!!

فرض کنيد که حرفهای من درست نباشد ، آيا اگر اين نگرش را انتخاب کنيد چيزی را از دست خواهيد داد؟ ولی اگر حرف من درست باشد و انسانها دارای اختيار و قدرت در تعيين سرنوشتشان باشند ، کسی که با اين نظر مخالف بوده ، همه زندگی اش را می بازد.

زندگی را زندگی کنيم !!ما مسوول همه ی چيزهايی هستيم که در اين جهان واقع می شود. با قدرت عشق و اراده ی خويش می توانيم سر نوشتمان را عوض کنيم ، همان طور که قادريم سرنوشت بسياری افراد دی گر را تغيير دهيم!!!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

متفاوت عمل کنيم!!

نمی دونم داستان جاناتان مرغ دريايی رو خونديد يا نه؟! اگه نخونديد بهتون توصيه می کنم که حتما بخونيدش  مطمئن باشيد که ضرر نمی کنيد!!                                                                                

جاناتان يه مرغ پر جسارته که تصميم ميگيره متفاوت باشه و ...

          

يه جايی از داستان هست که جاناتان متعجب از خودش می پرسه :«چرا دشوارترين کار در جهان اين است که پرنده ای را متقاعد کنی ، آزاد است ؟» و هميشه بعد از خوندن اين قسمت من از خودم میپرسم :« چرا اينقدر کمند انسانهايی که باور کنند که بزرگند ، آزادند ، و تنها خودشان هستند که می توانند آينده و موقعيت خود را تعيين کنند؟»

حتی خدا هم می گه« خداوند هيچ قومی را متحول نمی کند مگر اينکه خودشان بخواهند »

فقط خودمون هستيم که ميتونيم زندگی خودمون رو بسازيم!!!

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٤

يه کم هم از فيزيک!

بالاخره کار داوری تموم شد . طرحهای برگزيده هم انتخاب شدن و جايزه هاشون رو گرفتن . البته لحظات نفس گيری گذشت . انصافاً داوری خيلی سخته اونم تو يه همايش که در سطح کشور برگزار می شه و فقط هم نفرات اول جايزه می گيرن.

به هر حال با همه يه صحبت دوستانه داشتيم و فکر می کنم اونايی که کارشون اول نشده بود قانع شدن . در ضمن بچه ها عاقل تر از اين حرفا هستن و می دونن که تو يه همايش علمی جايزه خيلی هم مهم نيست .

يه کم خيالم راحتتره . حالا بايد برم سراغ بقيه کارام . فکر کنم تا اواخر شهريور همچنان سرم شلوغ باشه ، ولی سعی ميکنم هر وقت که می تونم بيام و يه چيزی بنويسم . و اميدوارم که بتونم حرفای به درد بخوری بزنم که وقتتون خيلی هم به هدر نره.

 سال ۱۹۱۹ پسر ۹ ساله ی اينشتين از پدرش می پرسه :«بابا!تو چرا اينقدر معروفی؟»

اينشتين خنديد و بعد خيلی جدی گفت :« ببين پسرم! يک حشره ی کور وقتی در سطح يک کره به جلو می خزد ، متوجه نمی شود که مسيرش منحنی است . خوشبختانه من متوجه شدم .»

حتماً می دونيد که امسال سال جهانی فيزيکه! 

به خاطر صدمين سال ارائه ی نظريه نسبيت !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

سلام دوستان

بالاخره فرصتی پيش اومد که بتونم يه سری اينجا بزنم و بنويسم

اجازه بديد يه چيز جالب براتون تعريف کنم .

برای داوری مقالات يه همايشی دعوت شده بودم ، نمی دونيد با چه زحمتی خودم رو تونستم سر وقت برسونم  خلاصه وقتی رسيدم ديدم در سالن بسته استيه چند نفر هم اونجا پشت درای بسته موندن که يه تعداديشون از شرکت کنندگان همايش بودن و بقيه از صدا و سيما و يه خبرنگار هم از باشگاه خبرنگاران جوان !

باورتون می شه؟ داور ، خبرنگار ، فيلم بردار و گزارشگر همه باشن بعد خود همايش نباشه  حالا قضيه چی بود؟ قضيه اين بود که يه برنامه ی تفريحی ترتيب داده بودن و شرکت کنندگان و برگزار کنندگان همه رفته بودن توچال ! قرار بوده ساعت ۱۲ برگردن که مشکل پيش اومده و بعد از ساعت ۴ رسيدن.

فکر می کنم بد نبود اگه برنامه ريز يه همايش علمی که در سطح کشور و همه ساله برگزار می شه ، می دونست که برنامه ی تفريحی نبايد وسط برنامه ی اصلی باشه و بدتر از همه صبح روز اصلی . در مسائل اجرايی هميشه اتفاقات غير قابل پيش بينی می افته ، ولی آدم می تونه يه جور برنامه ريزی کنه که اينها رو به حداقل برسونه

اگه همه ی ما تو کارای روزمره ی خودمون منظم تر باشيم و برای وقت و حقوق اطرافيانمون هم ارزش قائل باشيم ، اون وقت فکر نکنم وقتی مسووليتی رو دوشمون گذاشته بشه همچين مشکلاتی پيش بياد .

شاد باشيد .

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

من حالم اين روزا خيلی خوبه . ولی گرفتاريهام و کارام خيلی زياد شده . برای همين نمی رسم مطلب بنويسم . راستش دارم ياد می گيرم که چه جوری نامه های رسمی تاثير گذار بنويسم . آخه قراره که يه نامه برای مدير طرح و برنامه ی يکی از شبکه های تلويزيون بنويسم ، که بهشون پيشنهاد توليد يه برنامه ی علمی بديم . صحبتای اوليه خيلی خوب پيش رفته و من خيلی بهش اميدوارم . يه سخنرانی هم هفته ی بعد دارم که هنوز نمی دونم چی قراره بگم  يه گزارش هم بايد تا آخر هفته تحويل بدم خلاصه اينکه روزهای پر مشغله و زيبايی رو می گذرونم . اميدوارم همگی روزهای خوبی در پيش رو داشته باشين

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

   با حاله !! نه ؟                             

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

عشق بی چشمداشت!!

 از اول دنيا تا به امروز و تا هزاران سال ديگر عشق مادر ستودنی بوده و هست !!

                                             

مادران به کودکانشان عشق می ورزند ٬ بی هيچ چشمداشتی ! روزی که سرشار از نياز پا در عرصه ی هستی می گذاری ٬ تو را با عشق خود تغذيه می کند و آيا ديده ايد در برابر آن چيزی بخواهد؟ هرگز!!!

شايد هيچ وقت از عهده تشکر بر نياييم ؛ هرچند انتظار تشکری هم نيست .

                             

چه خوب است که اين نوع عشق ٬ سر لوحه ی دوستی هايمان قرار دهيم . آزاد و رها عشق بورزيم بی هيچ چشمداشتی . يعنی دوستش بداريم ولی انتظار نداشته باشيم در مقابل دوست داشته شويم يا کاری برايمان انجام دهد يا مطابق ميل ما زندگی کند . اين نوع عشق موجب بالندگی خودمان نيز خواهد شد ؛ يک فرايند رو به رشد و پويا !!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤

بايد کاری بکنيم!!من و تو

امروز منتظر ماشين بودم که ديدم کنار پارک يه سرباز نيروی انتظامی داره با ضربات محکم باتوم به پهلوی يه پسر جوون مزنه !! واقعاً وحشتناک بود.

مونده بودم که چرا اعتراض نمی کنه ! بالاخره تونست خودشو از دست اون سرباز خلاص کنه و رفت به سمت اون ور خيابون . باورتون نميشه پسره لال بود و با چشمای گريون داشت لال لالی يه چيزی می گفت  . جناب سرباز با سه تا از دوستاش قاه قاه زدن زيره خنده . نفهميدم قضيه چی بود ، اگه برادر کوچيکمو ول می کردم ميرفت اون سربازو له کنه !  جالب اينه که هيچ کس به خودش زحمت توجه کردن هم نداد.

ملتی که ۷۰۰۰ سال تمدن داره ، ملتی که ادعای خيلی چيزاش می شه وضعش به جايی رسيده که اشرار و دزدا و لاتا برای خودشون آزادانه می گردن و برای مردم ايجاد مزاحمت می کنن ، اون وقت مأمور اجرای نظم و عدالت با کتک زدن يه جوون که مشکل جسمی داره تفريح می کنه (اونم موقع انجام وظيفه و با لباس فرم و ...)

تأسف هم ديگه کمه!!

نمی دونم چی شد که ماها رو به اينجا رسوند . بيرون که ميری می بينی توهين کردن همه گير شده ... حق اعتراض به قيمتهای سرسام آور و دلبخواه تاکسی رو نداری چون اگه اعتراض کنی فحش ميشنوی  ، می ری يه مرکز خريد (مثلاً شيک و با کلاس با قيمتای خدا تومن ) خيلی راحت فروشنده به آدم توهين می کنه انگار به خاطر خريدی که ازش کردی بهش بدهکار شدی ، از فلان مسوول در مورد فلان مشکل سوال می شه ، با بدترين لحن ممکن جواب می ده و خيلی راحت به خبرنگار و بينندگان توهين می کنه ؛ طرف می خواد نشون بده خيلی امروزی و با کلاسه ، حرفای رکيک ميزنه ...

باور کنيد آدم منفی بينی نيستم ولی ديدن اينکه ديگه هيچ چيزی از فرهنگ برامون نمونده و فقط دلمون رو به پيشينه مون خوش کرديم عذاب آوره !!! ما حتی تو مسائل علمی مون هم اينجوری شديم . به قول دکتر منصوری می گه :« ما n سال پيش توی ری ۳۰۰۰ دانشمند نجوم داشتيم ، الآن اين تعداد رو در کل کشور هم نداريم ؛ بعد فقط نشستيم می گيم آره آقا جون ما چنين بوديم و چنان .»

بابا جون از دنيا که عقب مونديم لااقل از اينی که هستيم کمتر نشيم .

من اگر برخيزم ، تو اگر برخيزی ٬ ...

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٤

شنيدن نا گفته ها

« بسياری از ناگفته ها در سکوت و نگفتن پنهان می شود !

هنر درک ديگران از روی ناگفته هايشان ، هنری نيست که هر کسی بتواند ادعای داشتن آن را داشته باشد . سکوت سرشار از ناگفته هاست ! برای شنيدن اين ناگفته ها بايد هنر گوش سپردن به سکوت را در خود ايجاد کرد و آن را تقويت نمود .

با چند دقيقه خيره شدن در چشمان عزيزانتان ، با در سکوت تماشا کردن کودکان ، با ساکت شدن و دقت کردن در اطرافيان ، می توان به ميليونها واحد اطلاعات رسيد.

بياييد انسانهای اطراف خود را ملزم نکنيم که هرچه می خواهند ، بر زبان بياورند . به جای آن هنر شنيدن سکوت را در خود تقويت کنيم .

قبل از به زبان آورده شدن ناگفتنی و قبل از شکسته شدن حرمت بيان ، از اشارات سکوت و از رمز و ايماهای بی صدايی ، پی به نيات درونی انسانها ببريم و با آنها همنوا شويم.»

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٤

گوش کن!

* خوب گوش کردن هنر است .

* ۷۰٪ يک ارتباط موفق را خوب گوش کردن می سازد !!

اين خوب گوش کردن به اين معنی نيست که ما دستمون رو زيره چونمون بزنيم و زل بزنيم به طرف !

نه! بلکه  به اين معنيه که خوب و با آگاهی گوش بديم و خودمون رو با طرف مقابل همگام کنيم . فقط هم گوش بديم ، نظريه ارائه نکنيم ، فوری راه حل نديم و خودمون رو در مقام کارشناس نذاريم .

خيلی ها به يه کم گوش کردن شما احتياج دارن ، همين ! اينو از دوستانتون دريغ نکنين !

همواره شاد باشيد!!!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٤

چون عقاب بر بلندا

 عقابها تيز پروازند و در بلندا خانه دارند .

 

                      

عقابها هرگز چشم طمع به طعمه ديگران ندارند .

يک عقاب تيز پرواز برای پرواز دو بال دارد ، يک بالش تجربه ، آگاهی و مهارت است ؛ بال دوم ، دست به عمل زدن .

 

                       

می توانيم انتخاب کنيم ؛ می توانيم عقابی بر بلندا باشيم .

با آرزوها و اهدافی بزرگ ، خلاق و پيشرو و بلند نظر !

بايد به قلب حوادث و  مشکلات يورش ببريم  .

می گويند زمانی که وقت  پرواز بچه عقابها فرا می رسد ، مادرش او را به بالاترين نقطه می برد و پرتابش می کند ، بچه دو راه دارد : يا تکه تکه می شود و يا پرواز می کند . وقتی زمان پروازتان فرا رسيد ، خودتان بخواهيد که مستقل شويد !!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٤

تشکر

پيش مياد برای آدم که  فکر کنه ديگه به آخر خط رسيده ، آدم با وجودی که همه ی سعی خودش رو می کنه تا مثبت ببينه ولی کم مياره .

می دونيد توی همچين موقعيتی چی خيلی می چسبه؟

يه دوست صميمی ، با حوصله ، عاقل و مهربون که دو تا گوش داشته باشه . تو می تونی غم دلتو بهش بگی ، حرفايی که داره سرتو منفجر می کنه رو بريزی بيرون و اون فقط گوش بده . آخر سر بشينين دو تايی به مشکل يا مشکلات پيش اومده از بيرون نگاه کنيد....

می دونيد چی می شه ؟ مطمئن باشيد که حتماً می تونيد يه راه حل پيدا کنيد . حداقل اينه که دردتون تخفيف پيدا می کنه تا يه راه حل پيدا بشه .

يکی می گفت هيچ وقت به آخر دنيا نمی رسی چون زمين گرده و ته نداره !!!پس هيچ وقت تسليم نشو !!!

من اونقدر خوشبخت هستم که چنين  دوستای خوبی دارم و مطمئن هستم که به خاطر داشتن اين دوستا هم که باشه هيچ وقت از عهده ی" تشکر از خدا " بر نميام .

در مقابل اين همه لطف و مهربونی تنها کاری که از دست من بر مياد اينه که منم سعی کنم برای دوستان و اطرافيانم همين طور باشم .

از دوستای خوبم هم ممنونم که هيچ وقت تنهام نذاشتن . اين تشکر کمترين کاريه که می تونم بکنم .

خداوند را سپاس ! بودنمان را سپاس ! دوستان را سپاس ! زندگی را سپاس که همان عشق است ! و عشق را سپاس که همان زندگيست !!

                        
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

کوزه ی شکسته

 

                       

سالها قبل ميرابی بود که همه روزه وظيفه پر کردن حوض دربار را بر عهده داشت ، ميراب را دو کوزه بود که يکی سالم و ديگری را روزنه هايی بود . هر روز که برای پر کردن کوزه ها می رفت ، نصف آب کوزه سوراخ می ريخت . يک روز به هنگام استراحت صدايی از کوزه معيوب برخاست : ای ميراب ! مرا چه سود به کار تو ؟ مرا کنار بگذار و کوزه ديگری اختيار کن . ميراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت : تمامی گلها و سبزه هايی که در اطراف راه دربار روييده اند از سر وجود توست ، آن وقت جواب آنها را چه دهم ؛ ناسالمی تو اگرچه مرا خسته می کند ولی در عوض چنين منظره زيبايی را به وجود می آورد . آيا کوزه سالم توانايی چنين کاری را دارد؟

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٤

 

يک مربی حيوانات سيرک ٬ می تواند با نيرنگ بسيار ساده ای بر فيلها غلبه کند ؛ وقتی فيل هنوز کودک است ٬ يک پايش را به تنه درختی می بندد ٬ بچه فيل هر چقدر هم که تقلا کند ٬ نمی تواند خودش را آزاد کند . اندک اندک به اين تصور عادت می کند که تنه ی درخت از او نيرومندتر است .

هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می يابد ٬ تنها کافی است يک نفر طنابی دور پای فيل گره بزند و او را به يک نهال ببندد . فيل تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند .

همچون فيلها ٬ پاهای ما نيز اغلب اسير بندهای شکننده اند .

اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه ی درخت عادت کرده ايم  ، شهامت مبارزه را نداريم . بی آنکه بفهميم تنها يک عمل متهورانه ی ساده برای دست يافتن ِ ما به آزادی کافی است !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٤

 

گاهی وقتا  اونقدر دلت می گيره که دنيا با تمام بزرگيش برات کوچيکه و احساس خفگی می کنی .

نمی دونم آدم چطور می تونه اين همه درد رو اطرافش ببينه و ساکت باشه . آدمايی رو می بينی توی اين شهر که همه زندگيشون ۱۰-۱۲ متر بيشتر نيست و آدمايی رو می بينی که دم از روشنفکری ٬ صداقت ٬ دلسوزی ٬ خدمت و ... می زنن و دغدغه ی زندگيشون دونستن اسم بزرگترين فروشگاه لباسه ؛ که يه وقت از مد روز و پرستيژ عقب نمونن !

                                  

هر کسی اعتقادات خودش رو برای زندگی داره ولی به نظر من بازی با عواطف مردم و عوام فريبی خيلی خيلی زشته! (اشتباه نکنيد به مسايل سياسی کاری ندارم )

يادمون باشه اگه سعی کنيم نقش بازی نکنيم و خودمون باشيم مسلماً محبوبيت هم خواهيم داشت ؛لباس هيچ وقت نتونسته محبوبيت بياره يا حتی از شأن آدم کم کنه .می گن:«هر چه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند »

توی دوستی هيچ چيزی نمی تونه زيبا تر از صداقت باشه!!

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٤

 

« در جهان قدرتی وجود ندارد که بتواند عشق را به کينه تبديل کند ؛ و اين نشان می دهد که جهان ٬ با همه ی عظمتش ٬ در برابر قدرت عشق ٬ چقدر حقير است و ناتوان !

 ای عزيز !

من نيز همچون تو در باب انهدام عشق ٬ داستانهای بسيار خوانده ام و شنيده ام ؛ اما گمان می کنم -يعنی اعتقاد دارم- که علت همه ی اين ويرانی های تأسف بار ٬ صرفاً سست بودن ِ اساس بنا بوده است ٬ و يا حتی ٬ حقيقی نبودن ِ بنا ...!! »

                                   
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ تیر ،۱۳۸٤

 

«...و کسی که به دنبال نور است ٬

اين نور هر چقدر کوچک باشد ٬ در قلب او بزرگ خواهد شد .»

                                                       مصطفی چمران٬ يادش گرامی باد

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

وقتی که ديگر نبود ٬ من به بودنش نيازمند شدم .

وقتی که ديگر رفت ٬ من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد ٬ من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد ٬  من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ٬ من آغاز شدم .

و چه سخت است ٬

تنها متولد شدن ٬

مثل تنها زندگی کردن است ٬

مثل تنها مردن است .

                                          دکتر علی شريعتی ٬ يادش گرامی باد

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

يه دفعه يادم افتاد يه چيز جالب براتون تعريف کنم .

دو روز پيش توی ايستگاه مترو يه پسری داشت با يه دختری حرف می زد . دختره به نظر خيلی ساده می اومد . قيا فه ی دختره داد می زد که دل رو داده . مدتی که منتظر مترو بودم اينا داشتن صحبت می کردن و چون دختره با فاصله ايستاده بود صداشون رو می شنيدم.

پسره بهش گفت فقط اگه يه کاسه آب داشتی همين الان همه ی گذشته ات رو برات می گفتم  می تونم بگم الآن تو سرت چی می گذره ٬ قبلا چه کسی رو دوست داشتی ٬ ولی گفته باشم اگه نمو بخای بايد کلی رياضت بکشی !!و خلاصه کلی از اين حرفا  .

با خودم داشتم فکر می کردم  ٬ آخه بابا جون کی از خود آدم بهتر از گذشته ی آدم خبر داره . تعجب می کنم چقدر بعضی مردم ساده ان .

تا يکی می آد چهار تا کلمه اين جوری رديف می کنه و ادعا می کنه می تونه از گذشته بگه يا فال گيره ٬ بهش اعتماد می کنن و خودشون رو می سپرن به دست يه سرنوشت وحشتناک

گذشته رو که خودت زندگی کردی ٬ آينده رو هم که با الآنت می سازی .

ارتباط پايدار بدون اعتماد معنی نداره . ولی اين دليل نمی شه که راحت به هر کسی رسيدی اعتماد کنی . خدا عقل داده ٬ تجربه های خودت هم اگه کم باشه می تونی از تجربه ی ديگران کمک بگيری .

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

می آيم ٬ می آيم ٬می آيم ٬

با گيسويم : ادامه بوهای زير خاک .

با چشمهايم : تجربه های غليظ تاريکی .

با بوته ها که چيده ام از بيشه های آن سوی ديوار .

می آيم ٬ می آيم ٬می آيم ٬

و آستانه پُر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که دوست می دارند

و دختری که هنوز آنجا ٬

در آستانه ی پُر عشق ايستاده ٬

سلامی دوباره خواهم داد .

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

من به سيبی خشنودم!

و به بوييدن يک بوته ی بابونه .

من به يک آيينه ٬ يک بستگی پاک ٬ قناعت دارم .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤

 

تا حالا سوار متروی تهران شديد؟

می شه با چند تا کلمه توصيفش کرد:

سرعت ٬ شلوغی ٬ فشار٬  گرما٬   سفر بدون ترافيک ٬ سفر بدون اکسيژن  تکنولوژی ٬ دستفروشی و گدايی مدرن ٬ پسرک فال فروش ٬ مرغ عشق ٬ همدردی و همدلی ٬ بحث سياسی ٬ بليط اعتباری ٬ خودپرداز بانک ٬ خود پرداز روزنامه ٬ دويدنهای پی در پی ٬ قرارهای ملاقات ٬ ...

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

کار ما شايد اين است

که ميان گل نيلوفر و قرن

پی آواز حقيقت بدويم .

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

آيا حرفات ارزش ابراز دارن؟ آيا وقتی با يکی رفيق شدی ٬ توانايی امتداد اين رابطه رو داری ؟ يا فقط دنبال پر کردن ثانيه ها هستی ؟

« آزادی ٬ بی تعهدی نيست . آزادی توانايی انتخاب ٬ و تعهد به آن انتخاب است .»

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

معشوقه  به  سامان  شد ٬  تا  باد   چنين   بادا                         کفرش همه ايمان شد  ٬ تا باد چنين بادا

ملکی  که  پريشان شد ٬  از شومی شيطان شد                         باز  آن ِ سليمان  شد  ٬   تا باد چنين بادا

ياری  که  دلم  خستی  ٬  در  بر  رخ  ما  بستی                        غمخواره ی ياران شد ٬  تا باد چنين بادا ...

قهرش همه رحمت شد٬ زهرش همه شربت شد                       ابرش شکر افشان شد ٬  تا باد چنين بادا  ...

خامش ! که  سرمستم  ٬ بر بست  کسی  دستم                         انديشه  پريشان   شد  ٬   تا باد چنين بادا

من هر وقت اين شعر رو می خونم کلی انرژی می گيرم . امروز صبح تا ديوان شمس رو باز کردم اين شعر اومد ؛ و انصافاً امروز روز فوق العاده ای برام بود ( علتش رو به شما نمی گم چون جزء اسرار مگوست) نمی دونم به خاطر انرژی اين شعر امروز روز خوبی بود يا به خاطر خوب بودن امروز اين شعر اومده بود يا اصلاً هيچکدوم !!

ولی اينو می دونم :  نهايتاً اين ما هستيم که زشتی يا زيبايی ِ هر چيزی رو مشخص می کنيم پس می تونيم يه شعر رو بهونه کنيم تا يه روز زيبا داشته باشيم .

يک پنجره برای من کافيست ٬ يک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت !!!

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

 

« نه هرکه از حقيقت سخن گويد حقيقت دارد و يا حقيقت داند

همچنانکه نه هرکه از گنج سخن گويد گنج دارد

يا از زر سخن گويد زرشناس بود

يا هرکه از مبارزه سخن گويد مبارز بود

اگر هرکسی از هرچه سخن گفتی

                                            آن چيز بودی

                                                            کارها آسان بودی

اما نه چنان است

از هزار گوينده يکی خداوند معنی باشد »

اين متن رو يه دوستی تو وب لاگش نوشته بود ٬ ديدم قشنگه گفتم حيفه شما نبينيدش

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

يه گلدون سفالی خيلی خوشگل داشتم که خيلی هم دوسش داشتم ٬ يکی از بهترين دوستام برای تولدم اونو به من داده بود . امشب می خواستم يه کاغذ بردارم ٬ دستم خورد بهش ٬ افتاد و شکست ( چندين تکه شد ) .

دلم کلی سوخت ولی خوب بعضی وقتا تذکری که به آدم داده می شه ٬ (مثل اين دفعه) قيمتش زياده . حالا اين تذکر چی بود ؟

اين که هميشه حواسم جمع  دوستام و دوستی هام  باشه . اگه خدای ناکرده يه رابطه ی دوستی بشکنه نميشه چسبوندش . بايد يه کم وقت بيشتر برای دوستام بذارم

    عشق اندازه گرفته نمی شود ٬ فقط بخشيده می شود !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

« در شرايطی که امکان وصول به قضاوتی عادلانه برای همه کس وجود ندارد ٬ اين مطلقا مهم نيست که ديگران ما را چگونه قضاوت می کنند ؛ بلکه مهم اين است که ما ٬ در خلوتی سرشار از صداقت و در نهايت ِ قلبمان ٬ خويش را چگونه داوری می کنيم ...

اين را که پيش از ما بسيار گفته اند ٬ باور کن :

هر کسی که کاری می کند ٬ هرقدر هم کوچک ٬ در معرض خشم کسانی ست که کاری نمی کنند .

هر کس که چيزی را می سازد - حتی لانه فرو ريخته يک جفت قمری را - منفور همه کسانی ست که اهل ساختن نيستند .

و هر کس که چيزی را تغيير می دهد - فقط به قدر جا به جا کردن يک گلدان ٬ که گياه ِ درون آن ممکن است در سايه بپوسد و بميرد - بايد در انتظار سنگباران ِ همه کسانی باشد که عاشق توقف اند و ايستايی و سکون.»

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

وقتی در شب راه می رفتم

و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم

از کنارم گذشت

گفتم:

«هی نگاه کن ! روی مژه هايت دانه های برف ريخته است »

و او گفت :

« اين برف نيست

پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»

و سپس لبهای خندانش را گشود

تا برفی را فوت کند

و ما هر دو خنديديم

بعد به چشمانش نگاه کردم

و ديدم که چشمانش ٬ گرمترين پناهگاه جهان است...

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

تازگی تو يه مجله مطلبی دز مورد تفاهم توشته بود که به نظرم خيلی جالب و در عين حال کاربردی بود.

فکر کنم بد نباشه اگه خلاصه مطلب رو اينجا بيارم.

« تفاهم در اصل يعنی پذيرش ! يعنی افراد را همان طور که هستند بپذيريم نه آنطور که می خواهيم باشند.

تفاهم يعنی درک وضعيت و قبول شرايط در لحظه مناسب . انسانها هر کدام دارای خصوصيات بد و خوب ، عقايد و واکنشهای متفاوت هستند.اين که اين واکنشها يکی باشند ، تفاهم نيست بلکه پذيرفتن يک واکنش به دور از قضاوت ٬ معنی اصلی کلمه تفاهم است .»

به نظر من اگه دوست يا همراهی داريد که شما رو همون طور که هستين پذيرفته وقت رو از دست ندين و بهش بگين که سپاسگذار همراهی و دوستيش هستين ٬ چرا که به نظر من حتی معنای واقعی عشق هم تو همينه ٬ اينکه آدما رو اونجوری که هستن قبول کنيم و دوست داشته باشيم.

اگر هم دنبال يه همراه خوب برای زندگيتون می گردين ٬ اين فاکتور رو فراموش نکنين . و يادمون باشه اگه پذيرنده باشيم ارتباط هامون پايدار ميمونه !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

 

        بگذار    تا    به  طعنه   بگويند   مردمان               در گوش هم حکايت عشق مدام ما

        هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق              ثبت است  بر جريده  عالم  دوام  ما

سلام دوستان!

بالاخره بعد از مدتها تصميم خودمو گرفتمو اومدم تا گاهی حرفامو اينجا بزنم.

دلم می خواد برای شروع اين جمله از مادر ترزا رو بنويسم که خيلی قشنگه و منم خيلی دوسش دارم:

«کلمات محبت آميز ممکن است بسيار کوتاه و بی زحمت ادا شوند، ولی واقعيت اين است که پژواک آنها هرگز تمام نخواهد شد.»

اين جمله از لورين هنس بری رو هميشه به ياد داشته باشيم:

«هميشه چيزی برای دوست داشتن باقيست.اگر اين را نياموزيد ،چيزی نياموخته ايد!» 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤