شب يلدا

                                 

پرده اول :

 پسرک سعی می کنه از بین جمعیت راهی پیدا کنه ، ولی انصافا مشکله . امروز خیلی شلوغه ، همه دسشون پره ، همه عجله دارن .

قطار وارد ایستگاه می شه ، بدو بدو می ره سمت واگن اول ، آخه تجربه ثابت کرده که واگن خانما همیشه فروش بیشتری داره . نمی دونه به خاطر اینه که زنا دلسوزترن ، بیشتر اهل شعرن ، یا ... به هر حال مهم اینه که بتونه پاکتای بیشتری بفروشه .

هر کاری می کنه نمی تونه سوار شه .

-        « آقا پسر نمی فهمی اینجا واگن خانماس؟!!»

-        « چی کارش داری خانم این که هف – هش سال بیشتر نداره!»

-        « آخه خانم تو این شلوغی کی فال حافظ می خره .جا نیس وایسی ، فال می خوای چی کار دلت خوشه پسر جون . با این وضع زندگی حافظ کیلو چند !تازه هر کسی خودش دس داره برا خودش فال می گیره »

امروز از ظهر تا حالا فقط هزار تومان فروش داشته . دوباره می شمره. آه می کشه ، فایده ای نداره نمی تونه برا شب یلدا میوه بخره آجیل پیش کش ! باز خوبیش به اینه که امشب بلنده ، بیشتر وقت داره تا به تکلیفای عقب افتاده اش برسه.

 

پرده دوم :

می ره کنار پنجره ، پرده رو کنار می زنه ، این صدمین باره ! به در ورودی  نیگا می کنه . خبری نیس . بر می گرده . می شینه لبه ی تخت عصاش رو می ذاره کنار دسش . هنوز نا امید نشده .

صدای بلندگو میاد . نمی شنوه .حواسش تو یه جای دور پرواز می کنه .

- «خانم فهیمی ! شما تشریف نمیارین ؟»

- «هان؟ چی؟ آره میام.الان»

رو میزا هندونه گذاشتن . قیافه ی پرستارا نشون می ده که ترجیح می دن بدون صحبت ، بدون یادآوری خاطرات باید هندونه ها رو خورد و رفت .

باز پر می زنه به روزایی که زیر کرسی دور هم بودن . آجیل شب چله ، هندونه و خربزه ای که مادر میون کاه تو زیر زمین قایم کرده بود . انار دون شده تو اون انار خوری خوش تراش . همه بودن . قصه بود ، فال حافظ بود ، خنده بود ، عشق بود....

- «خانم فهیمی؟!»

- «هان؟ چی؟ »

- «وقت خوابه !»

- « به نظر شما من الان چن تا نوه دارم؟ فک می کنی الان بچه ها دور هم جم شده باشن ؟ راسی؟ به نظرت شب یلدای بعدی چن تا از ما هنوز تو این سرای سالمندان هستیم؟ »

 

پرده سوم :

لبه ی تخت نشسته . اشک تو چشاش جم شده . باید خودش رو نگه داره . ولی خیلی سخته . نذاشتن امشب رو بهشت زهرا باشه . دلش می خواس تا صبح بشینه کنارش مث پارسال با هم دیگه و به نیت همدیگه فال بگیرن . دلش می خواس امسال خودش برا اون یه دسته نرگس بخره برعکس پارسال که اون با یه دسته گل نرکس اومد تو در گاه . دلش می خواس تا صبح ، این بلندترین شب رو یه بار دیگه با هم به نجوا می نشستن .

ولی مامان اینا نذاشتن :

- « دختر! به فکر خودت نیستی ، به فکر این بچه باش . اون تنها یادگارشه . تو باید الان به این فکر کنی که بچه به سلامت بیاد دنیا و تو بهش ...»

- «آخه مامان چرا؟ چرا؟ تو این کشور یه هواپیمای سالم مسافربری پیدا نمی شد که من الان باید بچه ی بی پدرم رو حمل کنم؟ گناه این بچه چیه ؟»

 

پرده چهارم :

نشستم پشت کامپیوتر و پرده ها رو می نویسم . ذهنم همه جا می چرخه . یادم میاد امشب شب تفأله ! به نیّت همه دوستای خوبم دیوان حافظ رو باز می کنم و از صمیم قلبم برا همشون دعا می کنم .

هرگزم  نقش  تو  از  لوح دل و جان نرود

هرگز  از  یاد  من  آن  سرو خرامان نرود

...

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که  اگر  سر  برود ٬ از دل و از جان   نرود

...

                

                           

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤