ادامه ی داستان

استاد بزرگی که بر کرسی استادی تکیه زده بود ، به مدت یک ساعت ، شجاعت و عصمت این دختر را در دل تحسین می نمود . سرانجام وقتی که پاهای دختر از فرط خستگی وهیجان دیگر توان ایستادن نداشت ، استاد برخاست وبا کمال شجاعت ، با صدای بلند گفت : « من افتخار می کنم که همیشه عاشقانه ترین نامه ها را می نویسم » دست دختر را گرفت ، از کلاس ومدرسه بیرون آمد .

استاد هرگز آن نامه را ننوشته بود ، با این کار مقام استادی و پیر عرفان را نیز از دست داد !!!

چرا؟!

بد نیست جواب را خود او بگوید :

« اگر ابزار تو فقط چکش باشد ، دوست خواهی داشت که هر مشکلی را به صورت یک میخ تصور کنی ! تو می توانی با خواب بجنگی وسعی کنی مدتی نخوابی ، اما با رویا که نمی توانی بجنگی . هیچ می دانی که این دختر همان کسی بود که من هر شب در رویاهایم او را می دیدم و آرزوی وصلت با او را داشتم .

حق با شماست . استاد بودن و پیر مراد بودن شاید افتخاری بزرگ باشد . اما اهدافی بسیار بزرگتر از آن هم وجود دارند . اهدافی آنقدر ارزشمند که حتی نرسیدن به آنها هم ، خودش شکوهی خاص دارد .

همیشه بهترین راه برای اینکه رویاهایت تحقق یابند این است که از خواب برخیزی و مسوولیتی را به عهده بگیری !

عشق حقیقی و طبیعی بهایی سنگین دارد ؛ ولی عشق شرطی ودست دوم خیر!

زندگی ِ مملو از عشق ِ طبیعی ، شاید خار داشته باشد ، اما زندگی خالی از عشق طبیعی هیچ گل سرخی ندارد . »

 

وقتی خوب به دور و بر خود نگاه کنیم ، می بینیم که اکثر عشقها شرطی است ، بسیار ارزان هم هست . با یک تلفن از بین می رود و با یک تکه کاغذ زنده می شود . با یک نگاه شروع می شود و با یک حرف نابود می شود ....

اما این نا امید کننده نیست! زیرا هر کسی خود انتخاب می کند که در زندگی صاحب چه باشد . وقتی خودمان را از احساسات مشروط و تقلبی خلاص کنیم ، به ناچار هم سنگ خود را جذب خواهیم کرد ، این یک قانون است !!به هر چه انرژی دهی و در سر بپرورانی ، همان نصیبت خواهد شد .

عشق خالی از تعهد و مسوولیت ، قابل اعتماد نیست چون اصولا حقیقی نیست . زیرا از جانب کسی بوده که خودش ، خودش را هنوز باور نکرده است .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤