يه داستان کوتاه !!!

 

 « در یک معبد مقدس ، تعدادی دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادی بزرگ درس می گرفتند . این معرفت جویان طبق قوانین مدرسه ، مجرد بودند .

یکی از این دخترها بی نهایت زیبا بود . روزی یکی از پسران در خفا به او نامه ای نوشت و اظهار عشق و علاقه کرد . روز بعد دختر، سر کلاس در حضور همه از جا برخاست  و با صدای بلند گفت که نویسنده ی نامه اگر در عشقش صداقت دارد همین الان از جا برخیزد و همراه او از معبد خارج شود تا همچون یک زن و مرد عادی ازدواج کنند و دست از درس و مدرسه بشویند .

پسر از جا بر نخاست . در واقع برای یک ساعت تمام هیچ کس از جا بلند نشد . زیرا  شرط ورود به این معبد این بود که معرفت جو  باید تا آخر عمر مجرد بماند و تمام زندگی را وقف عبادت کند . ... »

                                      بر گرفته از مجموعه آموزشهای چهل دیدار

 

 

در مورد ادامه ی داستان چه حدسی می زنید ؟ چه بر سر دختری آمد که با رفتاری جنون آمیز به نوعی در معبد بی آبرویی به بار آورده بود ؟ چه بر سر پسری آمد که ابراز عشق به چنین دختری کرده بود ؟ عشق پسر به کجا ختم خواهد شد؟

دفعه ی بعد بهتون می گم . فعلا خودتون فکر کنید . ممنون می شم اگه نظرتون رو هم بگید

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤