روز جهانی کودک

 

تو تقویما نوشته که روز ١٦ مهر ، روز جهانی کودکه! البته امسال توی ایران این روز رو جلو انداختن و هفته ای که گذشت رو هفته ی کودک اعلام کردن ، شاید به خاطر ماه رمضون بوده . به هر حال زمانش مهم نیست.

سالی یه بار میان یه روز رو برا بچه ها جشن می گیرن . این بزرگترا هم عجب دنیایی دارن !

سالهای سال تمام معصومیتهای کودکانه ی خودشون رو گذاشتن کنار ، زیبایی های کودکی رو کلا فراموش کردن ، حالا با انتخاب یه روز در سال می خوان درد از دست دادن یه نعمت بزرگ رو لاپوشونی کنن .

عشق ، دوستی ، یکرنگی ، محبت و ... رو فراموش کردن و به خاطر یه سری اعتقادات احمقانه ، به خاطر تعصبات کورشون ، به خاطر لجبازی ، به خاطر عقده های حقارتشون ، به خاطر اینکه هیچ کس حتی خودشون هم خودشون رو دوست نداره ، به خاطر همه ی این چیزا هر روز یه جنگ راه می ندازن ، می افتن به جون هم ، این وسط  بچه ها رو اصلاً نمی بینن ، می کشنشون ، تکه تکه شون می کنن ، بی کس و تنها شون میکنن ، بازی هاشون رو ازشون می گیرن ، خونه هاشون ، خونواده هاشون ، آرامش ، عشق و تمام چیزای قشنگ دنیای کوچیکشون رو می گیرن و بعد یه روز در سال می آن براشون جشن می گیرن و به خاطر این چیزا ابراز تاسف می کنن .

فیلم « بچه های آسمان » رو دیدید ؟ من واقعی اش رو دیدم . بچه هایی که هر دو سه نفر یه جفت دمپایی بیشتر نداشتن ، توی هوای سردی که گاه به ٢٠- درجه می رسید با دمپایی مدرسه می رفتن . تازه باید منتظر می موندن که اون یکی برگرده و اون رو بده به این . از این بدتر! بچه هایی که مدرسه و درس خوندن براشون فقط یه رویاست . بچه هایی که لوازم یدکی هستن ! می دونید یعنی چی ؟ یعنی می گیرن تکه تکه می کننشون ، قلب ، کلیه ، کبد ، چشم و ... بعد این تکه ها رو می فروشن ، برای تعمیر جسم حقیر آدمای بی خودتر از خودشون .

به کجا داریم می ریم ؟ چرا این همه فراموشی ؟ ماها حتی کودک زیبای درونمون رو هم فراموش کردیم ، با جنگای احمقانه ای که تو وجودمون راه انداختیم ، اون رو هم بی خانمان و تکه پاره اش کردیم . دوست داشتن رو فدای لذتهایی کردیم که در نهایت هیچی برامون نداره . خیلی احمقانه می گیم :« بابا زندگی رو عشقه ! حالتو بکن ! خوش باش ! بی خیال دنیا و همه چیزش » آره جون خودت !! برا همینه که تو خلوت خودت احساس پوچی می کنی ! برای اینکه این چیزا که تجربه می کنی لذت نیست دیگه ،کلاه بزرگيه که خودت داری سر خودت می ذاری !

هر وقت قصه « شازده کوچولو» رو می خونم ، نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم . کاش یادمون می موند !!!کاش معنی اهلی کردن رو فهميده بوديم ! کاش دست از حساب کتابای احمقا نمون بر داشته بوديم !  

                                  

                              

       

                                      

                     

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤