خرم آباد ۲

من روز دوم ، یعنی روز ۸ شهریور ،بعد از ظهر  سخنرانی داشتم . ولی خرم آباد فهمیدم که متن PowerPoint  سخنرانی رو تهران جا گذاشتم . خلاصه چشمتون روز بد نبینه تمام روز سه شنبه رو تا ده دقیقه مونده به سخنرانی داشتم اسلاید های سخنرانی رو آماده می کردم . اونم با چه بد بختی !!! کامپیوترهاشون Windows XP نداشت ، Office نداشت ،... اینها رو که نصب کردن و کارم رو هم انجام دادم ، دیدم که رایتر هم ندارن ، بالاخره با کمک labtop غزاله مشکل رو حل کردیم . طفلک این مسچیان هم اون روز مثل من نتونست ناهار بخوره .

حالا بعد از این همه دردسر بالاخره رفتم روی سن ! شونصد تا میکروفن وصل کردن با دم و دستگاه مربوطه . اومدم شروع کنم که گفتن صدای  خش خش روسری مزاحمت ایجاد کرده ، تمام میکروفنها رو از اول درآوردن و به مانتو وصل کردن . باز تا بیام حرف بزنم ، این دفعه یه خانم چادری اومد بالا : « روسری شما کوچیکه ! گردنت دیده می شه ! شلش کن ! نه! حالا یه کم از موهات این جلو دیده می شه ! بکش جلو !» خوب این دو سه نفر داشتن می رفتن پایین که تو گوشی شون گفتن :« سایه ای از موهام تو تصویر دوربین دیده می شه!!»  کم کم داشت می رفت که من کنترل خودم رو از دست بدم . من که نمی خواستم فیلم بازی کنم که این همه آدم ریخته بودن بالا داشتن با روسری من ور می رفتن ، یه سخنرانی علمی بود دیگه . گفتن :« ما هم تقصیر نداریم ، صدا و سیما اجازه ی پخش نمی ده !» حالا خوبه می بینیم به چه پوششهایی اجازه پخش می دن !! بالاخره خانم دکتر چیت ساز به دادم رسید . از وسط سالن اشاره کرد که بیا مقنعه منو سر کن . بالاخره از رو سن اومدم پایین و رفتم پشت پرده های سالن روسری و مقنعه رو با هم عوض کردیم . وقتی دوباره برگشتم بالای سن بیشتر سالن زدن زیر خنده!!! تو دلم داشتم فکر می کردم ، یاد سعدی به خیر که می گفت : « تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... » و اینکه اگه یه روز از این مملکت رفتم دیگه برای چی برگردم !!!

به هر حال سخنرانی خیلی خوب برگزار شد . مردم همه می گفتن که عالی بوده .

اون شب ما رو بردن کنار دریاچه ی کیو . جاتون خالی تو سرما بهمون بستنی سرد دادن و حسابی یخ کردیم !! من با خانواده ی دکتر چیت ساز بودم  و هما جون یکی از دوستاشون و یه دوست دیگه .خلاصه خوش گذشت . همون شب آقای دکتر و آقای خامنه با مسوولین اجرایی هماهنگ کردن که برای یه جمع کوچیک یه وسیله بهمون  بدن و ما بتونیم بریم آبشار بیشه . روز سوم کنفرانس ، ما یه گروه ۱۲ نفری شدیم و با یه ماشین که نمی دونم استیشن بود یا فولکس (هر چی بود کاملا اندازه ی ۱۲ نفر بود و نه بیشتر!) رفتیم آبشار بیشه . جای همه خالی طبیعت فوق العاده زیبایی بود و در عین حال یه گروه دوستانه به همراه هندوانه ، انگور و چای ... به همگی خوش گذشت . جا داره همین جا از دکتر چیت ساز ، همسرشون و رومینا و کیمیا تشکر کنم ، به خاطر صمیمیت و محبتشون . من خیلی خوشحالم که چنین دوستانی دارم .

بعد از ظهر یه کم از کنفرانس استفاده کردیم ، توی شهر گشتیم و ...

روز آخر هم بعد از تموم شدن اختتامیه با یکی از دوستام رفتیم ماشین گرفتیم و رفتیم آبشار گریت . اونجا هم عالی بود . بالاخره ساعت ١١شب سوار اتوبوس شدم و برگشتم . صبح ١١ شهریور تهران بودم تا خودم رو برای روز بعد که باید می رفتم زاهدان آماده کنم .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤