وقتی در شب راه می رفتم

و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم

از کنارم گذشت

گفتم:

«هی نگاه کن ! روی مژه هايت دانه های برف ريخته است »

و او گفت :

« اين برف نيست

پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»

و سپس لبهای خندانش را گشود

تا برفی را فوت کند

و ما هر دو خنديديم

بعد به چشمانش نگاه کردم

و ديدم که چشمانش ٬ گرمترين پناهگاه جهان است...

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤