شب يلدا

                                 

پرده اول :

 پسرک سعی می کنه از بین جمعیت راهی پیدا کنه ، ولی انصافا مشکله . امروز خیلی شلوغه ، همه دسشون پره ، همه عجله دارن .

قطار وارد ایستگاه می شه ، بدو بدو می ره سمت واگن اول ، آخه تجربه ثابت کرده که واگن خانما همیشه فروش بیشتری داره . نمی دونه به خاطر اینه که زنا دلسوزترن ، بیشتر اهل شعرن ، یا ... به هر حال مهم اینه که بتونه پاکتای بیشتری بفروشه .

هر کاری می کنه نمی تونه سوار شه .

-        « آقا پسر نمی فهمی اینجا واگن خانماس؟!!»

-        « چی کارش داری خانم این که هف – هش سال بیشتر نداره!»

-        « آخه خانم تو این شلوغی کی فال حافظ می خره .جا نیس وایسی ، فال می خوای چی کار دلت خوشه پسر جون . با این وضع زندگی حافظ کیلو چند !تازه هر کسی خودش دس داره برا خودش فال می گیره »

امروز از ظهر تا حالا فقط هزار تومان فروش داشته . دوباره می شمره. آه می کشه ، فایده ای نداره نمی تونه برا شب یلدا میوه بخره آجیل پیش کش ! باز خوبیش به اینه که امشب بلنده ، بیشتر وقت داره تا به تکلیفای عقب افتاده اش برسه.

 

پرده دوم :

می ره کنار پنجره ، پرده رو کنار می زنه ، این صدمین باره ! به در ورودی  نیگا می کنه . خبری نیس . بر می گرده . می شینه لبه ی تخت عصاش رو می ذاره کنار دسش . هنوز نا امید نشده .

صدای بلندگو میاد . نمی شنوه .حواسش تو یه جای دور پرواز می کنه .

- «خانم فهیمی ! شما تشریف نمیارین ؟»

- «هان؟ چی؟ آره میام.الان»

رو میزا هندونه گذاشتن . قیافه ی پرستارا نشون می ده که ترجیح می دن بدون صحبت ، بدون یادآوری خاطرات باید هندونه ها رو خورد و رفت .

باز پر می زنه به روزایی که زیر کرسی دور هم بودن . آجیل شب چله ، هندونه و خربزه ای که مادر میون کاه تو زیر زمین قایم کرده بود . انار دون شده تو اون انار خوری خوش تراش . همه بودن . قصه بود ، فال حافظ بود ، خنده بود ، عشق بود....

- «خانم فهیمی؟!»

- «هان؟ چی؟ »

- «وقت خوابه !»

- « به نظر شما من الان چن تا نوه دارم؟ فک می کنی الان بچه ها دور هم جم شده باشن ؟ راسی؟ به نظرت شب یلدای بعدی چن تا از ما هنوز تو این سرای سالمندان هستیم؟ »

 

پرده سوم :

لبه ی تخت نشسته . اشک تو چشاش جم شده . باید خودش رو نگه داره . ولی خیلی سخته . نذاشتن امشب رو بهشت زهرا باشه . دلش می خواس تا صبح بشینه کنارش مث پارسال با هم دیگه و به نیت همدیگه فال بگیرن . دلش می خواس امسال خودش برا اون یه دسته نرگس بخره برعکس پارسال که اون با یه دسته گل نرکس اومد تو در گاه . دلش می خواس تا صبح ، این بلندترین شب رو یه بار دیگه با هم به نجوا می نشستن .

ولی مامان اینا نذاشتن :

- « دختر! به فکر خودت نیستی ، به فکر این بچه باش . اون تنها یادگارشه . تو باید الان به این فکر کنی که بچه به سلامت بیاد دنیا و تو بهش ...»

- «آخه مامان چرا؟ چرا؟ تو این کشور یه هواپیمای سالم مسافربری پیدا نمی شد که من الان باید بچه ی بی پدرم رو حمل کنم؟ گناه این بچه چیه ؟»

 

پرده چهارم :

نشستم پشت کامپیوتر و پرده ها رو می نویسم . ذهنم همه جا می چرخه . یادم میاد امشب شب تفأله ! به نیّت همه دوستای خوبم دیوان حافظ رو باز می کنم و از صمیم قلبم برا همشون دعا می کنم .

هرگزم  نقش  تو  از  لوح دل و جان نرود

هرگز  از  یاد  من  آن  سرو خرامان نرود

...

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که  اگر  سر  برود ٬ از دل و از جان   نرود

...

                

                           

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ دی ،۱۳۸٤

هيچ مگو!

                  من    غلام    قمرم   ،   غیرِ    قمر    هیچ     مگو  

                  پیش  من  جز  سخن  شمع  و  شکر  هیچ   مگو

                  سخن     رنج    مگو    جز    سخن    گنج      مگو

                  ور   از   این    بی خبری  ،  رنج   مبر   هیچ   مگو

                  دوش ، دیوانه  شدم   عشق  مرا  دید   و  بگفت  

                  آمدم  ،   نعره   مزن  ،  جامه  مدر    هیچ   مگو

                  گفتم  ای  عشق ! من   از  چیز  دگر   می ترسم

                  گفت   آن    چیز   دگر   نیست   دگر   هیچ    مگو

                  من  به  گوش  تو  سخنهای  نهان  خواهم  گفت

                 سر بجنبان  که  بلی  جز  که  به  سر  هیچ  مگو

                 قمری  ،  جان   صفتی  ،  در   ره   دل   پیدا   شد

                 در  ره   دل  چه  لطیف  است   سفر   هیچ   مگو

                 گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد

                 که   نه   اندازۀ   توست   این   بگذر    هیچ   مگو

                 گفتم  این  روی  فرشته ست عجب یا بشر است

                 گفت  این  غیر  فرشته ست  و  بشر  هیچ   مگو

                 گفتم  این  چیست  بگو  زیر  و  زبر   خواهم  شد

                 گفت    می باش   چنین   زیر   و   زبر  هیچ   مگو

                 ای  نشسته  تو  در  این  خانۀ  پر  نقش  و  خیال 

                 خیز   از   این   خانه   برو   رخت   ببر   هیچ   مگو

                 گفتم ای دل  پدری کن نه  که این وصف خداست

                 گفت   این   هست   ولی  جان   پدر   هیچ   مگو  

    

                                         
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

نمی دونم چرا!!

امروز کنار پل کريم خان يه پسر کوچولو (حدود ۷-۸ ساله ) نشسته بود رو يه تکه سنگ و جلوش يه جعبه ی چوبی بود که روش دفتر و کتاباش رو گذاشته بود و داشت با دستای يخ زده تکليف مدرسه اش رو انجام می داد . جلوتر از جعبه هم يه ترازو بود که در واقع ابزار کارش بود .

توی هوای سرد ٬ با اين همه آلودگی ٬ با اون همه سر و صدا داشت درسش رو می خوند . از صميم قلبم آرزو می کنم که بتونه درسش رو خوب بخونه .

کاش روزی بياد که تو هيچ جای  دنيا ديگه هيچ بچه کوچولويی مجبور نباشه کار کنه .

به نظر شما اونی که تو اسکان به يه شورت (ببخشيد البته )  ۴۰۰۰۰ (چهل هزار تومان ) پول می ده ٬ تا حالا اين بچه رو ديده؟!!!

بعضی ها پول تو جيبيشون به اندازه ی هزينه ی يه سال زندگی يه خونواده است که هر دو تو همين شهر زندگی می کنن .

 

به هر حال:

زندگی رسم خوشاينديست !

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

زندگی های ما

**هوای تهران اين چند روزه اونقدر کثيف شده که مدارس رو تعطيل کردن !!! وقتی امروز که شهرياربودم و يه نگاه به تهران انداختم تازه به عمق فاجعه پی بردم .   فقط توده ی سياه رنگی از دود ديده می شد . اين يکی دو روز حسابی سردرد آلودگی رو کشيده بودم ولی فکرش رو نمی کردم که اوضاع اينقدر خراب باشه!

**امروز يه هواپيمای بار بری که ۹۴ مسافر داشت!!!سقوط کرد رو يه مجتمع مسکونی !

ولی بين همه ی اين حرفا و حتی چيزای بدتر از اين ميشه باز هم شاد بود !!

***ديروز يه روز فوق العاده بود.من در جمع دوستانی بودم که دوستشون دارم٬ در کنار شاگردام و در يک ميدان انرژی بزرگ ٬... شادی از اين بزرگتر نيست که آدم بدونه دنيا هنوز جای قشنگی برای زندگی کردنه! زندگی کردن در بين انسانهايی که خوبتر از فرشته ها هستن !!

***امشب تلويزيون يه فيلم فوق العاده نشون داد:ماجرای خانم ريچی ! کاش همه ياد بگيريم که مهربونتر باشيم ٬ با همه کس!! فيلم خيلی قشنگ بود و کاش همه تون ديده باشينش .« مهربانی کودکی زيباست»

***امشب اين پرشين بلاگ انگار حالش بده ! اول که باز نمی شد ٬ حالا هم نمی شه از اين خندونکهاش استفاده کرد يا رنگ متن رو عوض کرد!!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

 

اين يک اصل است :

انسان چيزی را از دست می دهد که يا حق الهی او نباشد و يا آنقدر که بايد و شايد عالی نباشد .

 

                                          
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

ادامه ی داستان

استاد بزرگی که بر کرسی استادی تکیه زده بود ، به مدت یک ساعت ، شجاعت و عصمت این دختر را در دل تحسین می نمود . سرانجام وقتی که پاهای دختر از فرط خستگی وهیجان دیگر توان ایستادن نداشت ، استاد برخاست وبا کمال شجاعت ، با صدای بلند گفت : « من افتخار می کنم که همیشه عاشقانه ترین نامه ها را می نویسم » دست دختر را گرفت ، از کلاس ومدرسه بیرون آمد .

استاد هرگز آن نامه را ننوشته بود ، با این کار مقام استادی و پیر عرفان را نیز از دست داد !!!

چرا؟!

بد نیست جواب را خود او بگوید :

« اگر ابزار تو فقط چکش باشد ، دوست خواهی داشت که هر مشکلی را به صورت یک میخ تصور کنی ! تو می توانی با خواب بجنگی وسعی کنی مدتی نخوابی ، اما با رویا که نمی توانی بجنگی . هیچ می دانی که این دختر همان کسی بود که من هر شب در رویاهایم او را می دیدم و آرزوی وصلت با او را داشتم .

حق با شماست . استاد بودن و پیر مراد بودن شاید افتخاری بزرگ باشد . اما اهدافی بسیار بزرگتر از آن هم وجود دارند . اهدافی آنقدر ارزشمند که حتی نرسیدن به آنها هم ، خودش شکوهی خاص دارد .

همیشه بهترین راه برای اینکه رویاهایت تحقق یابند این است که از خواب برخیزی و مسوولیتی را به عهده بگیری !

عشق حقیقی و طبیعی بهایی سنگین دارد ؛ ولی عشق شرطی ودست دوم خیر!

زندگی ِ مملو از عشق ِ طبیعی ، شاید خار داشته باشد ، اما زندگی خالی از عشق طبیعی هیچ گل سرخی ندارد . »

 

وقتی خوب به دور و بر خود نگاه کنیم ، می بینیم که اکثر عشقها شرطی است ، بسیار ارزان هم هست . با یک تلفن از بین می رود و با یک تکه کاغذ زنده می شود . با یک نگاه شروع می شود و با یک حرف نابود می شود ....

اما این نا امید کننده نیست! زیرا هر کسی خود انتخاب می کند که در زندگی صاحب چه باشد . وقتی خودمان را از احساسات مشروط و تقلبی خلاص کنیم ، به ناچار هم سنگ خود را جذب خواهیم کرد ، این یک قانون است !!به هر چه انرژی دهی و در سر بپرورانی ، همان نصیبت خواهد شد .

عشق خالی از تعهد و مسوولیت ، قابل اعتماد نیست چون اصولا حقیقی نیست . زیرا از جانب کسی بوده که خودش ، خودش را هنوز باور نکرده است .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

يه داستان کوتاه !!!

 

 « در یک معبد مقدس ، تعدادی دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادی بزرگ درس می گرفتند . این معرفت جویان طبق قوانین مدرسه ، مجرد بودند .

یکی از این دخترها بی نهایت زیبا بود . روزی یکی از پسران در خفا به او نامه ای نوشت و اظهار عشق و علاقه کرد . روز بعد دختر، سر کلاس در حضور همه از جا برخاست  و با صدای بلند گفت که نویسنده ی نامه اگر در عشقش صداقت دارد همین الان از جا برخیزد و همراه او از معبد خارج شود تا همچون یک زن و مرد عادی ازدواج کنند و دست از درس و مدرسه بشویند .

پسر از جا بر نخاست . در واقع برای یک ساعت تمام هیچ کس از جا بلند نشد . زیرا  شرط ورود به این معبد این بود که معرفت جو  باید تا آخر عمر مجرد بماند و تمام زندگی را وقف عبادت کند . ... »

                                      بر گرفته از مجموعه آموزشهای چهل دیدار

 

 

در مورد ادامه ی داستان چه حدسی می زنید ؟ چه بر سر دختری آمد که با رفتاری جنون آمیز به نوعی در معبد بی آبرویی به بار آورده بود ؟ چه بر سر پسری آمد که ابراز عشق به چنین دختری کرده بود ؟ عشق پسر به کجا ختم خواهد شد؟

دفعه ی بعد بهتون می گم . فعلا خودتون فکر کنید . ممنون می شم اگه نظرتون رو هم بگید

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤

زيبا کنار

سلام

یه مدت طولانی هست که ننوشتم . آخه  دو هفته اطاقم رو رنگ می کردم و کامپیوتر رو جمع کرده بودم ، بعد از اون هم کلی کار داشتم . یه هفته هم مسافرت بودم . رفته بودم زیباکنار!!! سخنرانی داشتم . جای همگی خالی ! خیلی خوش گذشت .

 محل برگزاری کنفرانس ، مجتمع صدا و سیما بود . یه جای فوق العاده زیبا . همه چیز عالی بود غذا ، هتل ، کنسرت . سخنرانی هم که مثل همیشه خوب بود و البته خیلی پر بار ! احتمالا بتونیم قراردادهای خوبی ببندیم و این خیلی خوبه . کلی از شهرستانها درخواست کردن که براشون دوره هایی رو بذاریم و این خیلی امیدوارکننده است ، چون نشون میده که اونا ایده های نو رو نه تنها دوست دارن بلکه حاضر هستن که سختی تغییر رو برای بهتر شدن به جون بخرن .

من حالم خیلی خوبه . یه دنیا انرژی دارم.

راستی؟ شده توی یه شب خیلی سرد بعد از ساعت 12 کنار دریا باشید ؟ زیر نم نم بارون با یه مه غلیظ و سکوت . البته تو این سکوت صدای مرغای دریایی ، قورباغه و گهگاهی جیر جیرک هم هست به همراه صدای کوبیده شدن آب به ساحل . تو هستی ، آب ، دریا و تنهایی ! نه اون تنهایی که سخته یه جور تنهایی که تو رو تو کل دنیا حل کرده و تو رو جزئی از طبیعت کرده . توی این تاریکی و مه دیگه هیچ مرزی بین آسمون و دریا نیست ، یعنی اصلا قابل تشخیص نبود . کلمات قادر به توصیف اون همه زیبایی نیست . نیمه شبی بارانی و سرد قدم زنان از میان جنگل دریا رو ترک می کنی و ...

من که بعد از اون همه کار و مشغله فکری به این سفر احتیاج داشتم و انصافا هم عالی بود . کلی دوست پیدا کردم و یه دنیا خاطره ی زیبا دارم .

شاد باشید!!!

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤

يه کم درد دل

از نوشتن متن طولانی در اینجا اصلا خوشم نمیاد . ولی با عرض پوزش این دفعه این کارو می کنم . توی وب لاگا که می گردی می بینی کلی آدم از عشق نوشتن ، اکثر آدمایی که فقط یه ID  هستن ، اولین چیزایی که می پرسن از عشق هست . انگار یه چیزیه تو عمق همه هست ولی می خوان دیگران حرفش رو بزنن . همه معتقدن که دیگه چیزی به اسم تعهد پیدا نمی شه ولی حتی ذره ای سعی نمی کنن که خودشون اونو بسازن . همه گرفتار تضاد دارن میشن . من خواستم یه کم از این موضوع بنویسم(باور کنید همه ی سعی خودمو کردم که خلاصه باشه )

یه روز ، خیلی قدیما ، نمی دونم چقدر قدیم، آدما زندگی رو روی زمین شروع کردن . اولین چیزایی که یاد گرفتن تهیه غذا و سر پناه بود . کم کم با بقیه نیازاشون هم آشنا شدن .گروههای کوچکی هم داشتن که رتبه بندی ها بیشتر بر اساس قدرت بدنی بود . بعدش فهمیدن که احتیاج دارن تنها نباشن ، کشف کردن که در برابر جنس دیگر احساسات خاصی دارن ، عشق رو هم شناختن ، البته هنوز اندیشه نقش اساسی پیدا نکرده بود .

در گذر تاریخ انسان از یکنواختی خسته شد ، مرگ نزدیکانش رو دید و پرسید «چرا؟» اینان اولین انسانهایی بودن که به خودآگاهی دست پیدا کردن .اولین افرادی بودن که از واکنشهای غریزی فاصله گرفتن و به اهمیت زندگی فکر کردن .هدف از زندگی جه بود؟

غلبه بر ترس و سعی در یافتن چرایی زندگی باعث شد دین ظهور کند . اول چند خدایی (خدایانی زورگو و پر توقع) بالاخره تک خدایی (ولی همچنان زورگو) کم کم خدا با صورتی مهربان ظهور کرد و دین به ارتباط درونی و معنوی تاکید کرد . ولی این بار ترس همه چیز را خراب کرد ، ترس مقامات دینی !!آنها با عرفای اديان مبارزه کردند چون پرستش خدایی خارج از محدوده ی کلیسا ، دیر و مسجد موقعیت اونا رو متزلزل می کرد!

این وسط آدم نیز تغییر کرده بود .اجتماعات بزرگ تشکیل شد و در آن قانون وضع شد . میل به انحصار طلبی و یک حس عمیق درونی و همچنین مبارزه با ازدیاد جمعیت باعث شد که روابط جنسی (لااقل به طور قانونی) محدود شود . برای یک انسان صاحب اندیشه دیگه قابل تحمل نبود که مثل حیوانات رفتار کند . ظهور عرفان تاثیر عمیقی روی انسان گذاشت و باعث شد که عشقی عمیقتر را نیز درک کند و ارتباطات جنسی خود را با نگاهی زیباتر ببیند!!

ولی در گذر تاریخ  کم کم امنیت اقتصادی باعث شد انسانها مسوولیت اصلی خودشون رو فراموش کنند . پرداختن به معنویات دیگه تبدیل شد به صرفا مراسم اجتماعی . باز تاریخ جلو رفت و بعضی ها دوباره یادشون اومد که برای رسالتی اومدن ، پس از قواعد اجتماعی خارج شدن . هر کس می خواست زندگی را به نحوی که مایل است ادامه دهد . اونایی که عشق به همنوعان ، صداقت ،معنویت و اخلاق را فراموش کرده بودن ، به جنایت ، اعتیاد ، و فساد اخلاقی کشیده شدن . همه ی اینها به خاطر ترس بود ،بیشتر  ترس از تنهایی و انزوا !!

و اینجا بود که دوگانگی ، تناقض ، هرج و مرج و عدم اطمینان ظاهر شد.

الان ما اینجا هستیم . جایی که به نتیجه رسیده ایم راه حل نمی تواند مذهب باشد خصوصا مذهبی که به خدمت حکومتها در آمده است . بعضی راه حل را در اعتیاد دیدن : احساس بدبخت بودن و پوچی ، سرخوشی ناشی از مصرف مخدر و یک دور باطل تمام نشدنی . بعضی در خشونت : سرکوب کردن دیگران ، لذت بردن از این کار ، نابود کردن عاطفه در درون خودشان و تسلسل ! تا جایی که روزی مغلوب شوند . بعضی در سکس : سکس و آزادی جنسی ، لذت ، سر خوشی ، بعد دوباره همان زندگی عادی ، بعد تعویض شریک جنسی ، دوباره همان احوال و در نهایت همان احساس ارضا نشده و تنوع طلبی پایان نا پذیر !!

خیلی ها هم یه کم متعادلتر از اینایی که گفتم ، ولی مثل همینها با پوچی ،خشونتی یه کم کمتر ، اعتیاد به مثلا تلویزیون ، انتخاب همسر و کنارش یه کم هم به قول خودشون شیطنت!

می دونید مشکل چیه ؟ اینکه یادمون رفته فکر کنیم دلیل حضورمون چیه ، اینکه اگه به این هم فکر کنیم ترس نمی ذاره که انسانی رفتار کنیم . مثلا همین روابط عاشقانه ، خیلی وقتها ترس" از دست دادن" اجازه نمیده که آدما طعم شیرین عشق رو بچشن .

اگه آدم به لحظه ای فکر کنه که می خواد بمیره ، میبینه که تو اون لحظه به حضور حقیقی عشقی عمیق احتیاج داره ، اگه آدم فکر کنه که شاید فرصت زیادی نداشته باشه ، اون وقت دست به هر کاری نمی زنه با این توجیه که بالاخره یه روز درست می شم ، اگه باور کنیم که یگانه هستیم و هدفی از اینجا بودنمون داریم ، اون وقت می تونیم خیلی انسانتر زندگی کنیم و کمک کنیم که عاقبت دنیا بهتر باشه!

آخه می دونید اگه کسی نخواد کاری کنه ، ادامه ی دنیا از این هم کثیفتر خواهد بود . عاقبت بشر خودش ، خودش و تمام دنیا رو نابود می کنه !!!

کاش به یاد بیاریم برای چی اومدیم . و اینکه همیشه اینجا نمی مونیم!!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

روز جهانی کودک

 

تو تقویما نوشته که روز ١٦ مهر ، روز جهانی کودکه! البته امسال توی ایران این روز رو جلو انداختن و هفته ای که گذشت رو هفته ی کودک اعلام کردن ، شاید به خاطر ماه رمضون بوده . به هر حال زمانش مهم نیست.

سالی یه بار میان یه روز رو برا بچه ها جشن می گیرن . این بزرگترا هم عجب دنیایی دارن !

سالهای سال تمام معصومیتهای کودکانه ی خودشون رو گذاشتن کنار ، زیبایی های کودکی رو کلا فراموش کردن ، حالا با انتخاب یه روز در سال می خوان درد از دست دادن یه نعمت بزرگ رو لاپوشونی کنن .

عشق ، دوستی ، یکرنگی ، محبت و ... رو فراموش کردن و به خاطر یه سری اعتقادات احمقانه ، به خاطر تعصبات کورشون ، به خاطر لجبازی ، به خاطر عقده های حقارتشون ، به خاطر اینکه هیچ کس حتی خودشون هم خودشون رو دوست نداره ، به خاطر همه ی این چیزا هر روز یه جنگ راه می ندازن ، می افتن به جون هم ، این وسط  بچه ها رو اصلاً نمی بینن ، می کشنشون ، تکه تکه شون می کنن ، بی کس و تنها شون میکنن ، بازی هاشون رو ازشون می گیرن ، خونه هاشون ، خونواده هاشون ، آرامش ، عشق و تمام چیزای قشنگ دنیای کوچیکشون رو می گیرن و بعد یه روز در سال می آن براشون جشن می گیرن و به خاطر این چیزا ابراز تاسف می کنن .

فیلم « بچه های آسمان » رو دیدید ؟ من واقعی اش رو دیدم . بچه هایی که هر دو سه نفر یه جفت دمپایی بیشتر نداشتن ، توی هوای سردی که گاه به ٢٠- درجه می رسید با دمپایی مدرسه می رفتن . تازه باید منتظر می موندن که اون یکی برگرده و اون رو بده به این . از این بدتر! بچه هایی که مدرسه و درس خوندن براشون فقط یه رویاست . بچه هایی که لوازم یدکی هستن ! می دونید یعنی چی ؟ یعنی می گیرن تکه تکه می کننشون ، قلب ، کلیه ، کبد ، چشم و ... بعد این تکه ها رو می فروشن ، برای تعمیر جسم حقیر آدمای بی خودتر از خودشون .

به کجا داریم می ریم ؟ چرا این همه فراموشی ؟ ماها حتی کودک زیبای درونمون رو هم فراموش کردیم ، با جنگای احمقانه ای که تو وجودمون راه انداختیم ، اون رو هم بی خانمان و تکه پاره اش کردیم . دوست داشتن رو فدای لذتهایی کردیم که در نهایت هیچی برامون نداره . خیلی احمقانه می گیم :« بابا زندگی رو عشقه ! حالتو بکن ! خوش باش ! بی خیال دنیا و همه چیزش » آره جون خودت !! برا همینه که تو خلوت خودت احساس پوچی می کنی ! برای اینکه این چیزا که تجربه می کنی لذت نیست دیگه ،کلاه بزرگيه که خودت داری سر خودت می ذاری !

هر وقت قصه « شازده کوچولو» رو می خونم ، نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم . کاش یادمون می موند !!!کاش معنی اهلی کردن رو فهميده بوديم ! کاش دست از حساب کتابای احمقا نمون بر داشته بوديم !  

                                  

                              

       

                                      

                     

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

← صفحه بعد صفحه قبل →