يه کم درد دل

از نوشتن متن طولانی در اینجا اصلا خوشم نمیاد . ولی با عرض پوزش این دفعه این کارو می کنم . توی وب لاگا که می گردی می بینی کلی آدم از عشق نوشتن ، اکثر آدمایی که فقط یه ID  هستن ، اولین چیزایی که می پرسن از عشق هست . انگار یه چیزیه تو عمق همه هست ولی می خوان دیگران حرفش رو بزنن . همه معتقدن که دیگه چیزی به اسم تعهد پیدا نمی شه ولی حتی ذره ای سعی نمی کنن که خودشون اونو بسازن . همه گرفتار تضاد دارن میشن . من خواستم یه کم از این موضوع بنویسم(باور کنید همه ی سعی خودمو کردم که خلاصه باشه )

یه روز ، خیلی قدیما ، نمی دونم چقدر قدیم، آدما زندگی رو روی زمین شروع کردن . اولین چیزایی که یاد گرفتن تهیه غذا و سر پناه بود . کم کم با بقیه نیازاشون هم آشنا شدن .گروههای کوچکی هم داشتن که رتبه بندی ها بیشتر بر اساس قدرت بدنی بود . بعدش فهمیدن که احتیاج دارن تنها نباشن ، کشف کردن که در برابر جنس دیگر احساسات خاصی دارن ، عشق رو هم شناختن ، البته هنوز اندیشه نقش اساسی پیدا نکرده بود .

در گذر تاریخ انسان از یکنواختی خسته شد ، مرگ نزدیکانش رو دید و پرسید «چرا؟» اینان اولین انسانهایی بودن که به خودآگاهی دست پیدا کردن .اولین افرادی بودن که از واکنشهای غریزی فاصله گرفتن و به اهمیت زندگی فکر کردن .هدف از زندگی جه بود؟

غلبه بر ترس و سعی در یافتن چرایی زندگی باعث شد دین ظهور کند . اول چند خدایی (خدایانی زورگو و پر توقع) بالاخره تک خدایی (ولی همچنان زورگو) کم کم خدا با صورتی مهربان ظهور کرد و دین به ارتباط درونی و معنوی تاکید کرد . ولی این بار ترس همه چیز را خراب کرد ، ترس مقامات دینی !!آنها با عرفای اديان مبارزه کردند چون پرستش خدایی خارج از محدوده ی کلیسا ، دیر و مسجد موقعیت اونا رو متزلزل می کرد!

این وسط آدم نیز تغییر کرده بود .اجتماعات بزرگ تشکیل شد و در آن قانون وضع شد . میل به انحصار طلبی و یک حس عمیق درونی و همچنین مبارزه با ازدیاد جمعیت باعث شد که روابط جنسی (لااقل به طور قانونی) محدود شود . برای یک انسان صاحب اندیشه دیگه قابل تحمل نبود که مثل حیوانات رفتار کند . ظهور عرفان تاثیر عمیقی روی انسان گذاشت و باعث شد که عشقی عمیقتر را نیز درک کند و ارتباطات جنسی خود را با نگاهی زیباتر ببیند!!

ولی در گذر تاریخ  کم کم امنیت اقتصادی باعث شد انسانها مسوولیت اصلی خودشون رو فراموش کنند . پرداختن به معنویات دیگه تبدیل شد به صرفا مراسم اجتماعی . باز تاریخ جلو رفت و بعضی ها دوباره یادشون اومد که برای رسالتی اومدن ، پس از قواعد اجتماعی خارج شدن . هر کس می خواست زندگی را به نحوی که مایل است ادامه دهد . اونایی که عشق به همنوعان ، صداقت ،معنویت و اخلاق را فراموش کرده بودن ، به جنایت ، اعتیاد ، و فساد اخلاقی کشیده شدن . همه ی اینها به خاطر ترس بود ،بیشتر  ترس از تنهایی و انزوا !!

و اینجا بود که دوگانگی ، تناقض ، هرج و مرج و عدم اطمینان ظاهر شد.

الان ما اینجا هستیم . جایی که به نتیجه رسیده ایم راه حل نمی تواند مذهب باشد خصوصا مذهبی که به خدمت حکومتها در آمده است . بعضی راه حل را در اعتیاد دیدن : احساس بدبخت بودن و پوچی ، سرخوشی ناشی از مصرف مخدر و یک دور باطل تمام نشدنی . بعضی در خشونت : سرکوب کردن دیگران ، لذت بردن از این کار ، نابود کردن عاطفه در درون خودشان و تسلسل ! تا جایی که روزی مغلوب شوند . بعضی در سکس : سکس و آزادی جنسی ، لذت ، سر خوشی ، بعد دوباره همان زندگی عادی ، بعد تعویض شریک جنسی ، دوباره همان احوال و در نهایت همان احساس ارضا نشده و تنوع طلبی پایان نا پذیر !!

خیلی ها هم یه کم متعادلتر از اینایی که گفتم ، ولی مثل همینها با پوچی ،خشونتی یه کم کمتر ، اعتیاد به مثلا تلویزیون ، انتخاب همسر و کنارش یه کم هم به قول خودشون شیطنت!

می دونید مشکل چیه ؟ اینکه یادمون رفته فکر کنیم دلیل حضورمون چیه ، اینکه اگه به این هم فکر کنیم ترس نمی ذاره که انسانی رفتار کنیم . مثلا همین روابط عاشقانه ، خیلی وقتها ترس" از دست دادن" اجازه نمیده که آدما طعم شیرین عشق رو بچشن .

اگه آدم به لحظه ای فکر کنه که می خواد بمیره ، میبینه که تو اون لحظه به حضور حقیقی عشقی عمیق احتیاج داره ، اگه آدم فکر کنه که شاید فرصت زیادی نداشته باشه ، اون وقت دست به هر کاری نمی زنه با این توجیه که بالاخره یه روز درست می شم ، اگه باور کنیم که یگانه هستیم و هدفی از اینجا بودنمون داریم ، اون وقت می تونیم خیلی انسانتر زندگی کنیم و کمک کنیم که عاقبت دنیا بهتر باشه!

آخه می دونید اگه کسی نخواد کاری کنه ، ادامه ی دنیا از این هم کثیفتر خواهد بود . عاقبت بشر خودش ، خودش و تمام دنیا رو نابود می کنه !!!

کاش به یاد بیاریم برای چی اومدیم . و اینکه همیشه اینجا نمی مونیم!!

 

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

روز جهانی کودک

 

تو تقویما نوشته که روز ١٦ مهر ، روز جهانی کودکه! البته امسال توی ایران این روز رو جلو انداختن و هفته ای که گذشت رو هفته ی کودک اعلام کردن ، شاید به خاطر ماه رمضون بوده . به هر حال زمانش مهم نیست.

سالی یه بار میان یه روز رو برا بچه ها جشن می گیرن . این بزرگترا هم عجب دنیایی دارن !

سالهای سال تمام معصومیتهای کودکانه ی خودشون رو گذاشتن کنار ، زیبایی های کودکی رو کلا فراموش کردن ، حالا با انتخاب یه روز در سال می خوان درد از دست دادن یه نعمت بزرگ رو لاپوشونی کنن .

عشق ، دوستی ، یکرنگی ، محبت و ... رو فراموش کردن و به خاطر یه سری اعتقادات احمقانه ، به خاطر تعصبات کورشون ، به خاطر لجبازی ، به خاطر عقده های حقارتشون ، به خاطر اینکه هیچ کس حتی خودشون هم خودشون رو دوست نداره ، به خاطر همه ی این چیزا هر روز یه جنگ راه می ندازن ، می افتن به جون هم ، این وسط  بچه ها رو اصلاً نمی بینن ، می کشنشون ، تکه تکه شون می کنن ، بی کس و تنها شون میکنن ، بازی هاشون رو ازشون می گیرن ، خونه هاشون ، خونواده هاشون ، آرامش ، عشق و تمام چیزای قشنگ دنیای کوچیکشون رو می گیرن و بعد یه روز در سال می آن براشون جشن می گیرن و به خاطر این چیزا ابراز تاسف می کنن .

فیلم « بچه های آسمان » رو دیدید ؟ من واقعی اش رو دیدم . بچه هایی که هر دو سه نفر یه جفت دمپایی بیشتر نداشتن ، توی هوای سردی که گاه به ٢٠- درجه می رسید با دمپایی مدرسه می رفتن . تازه باید منتظر می موندن که اون یکی برگرده و اون رو بده به این . از این بدتر! بچه هایی که مدرسه و درس خوندن براشون فقط یه رویاست . بچه هایی که لوازم یدکی هستن ! می دونید یعنی چی ؟ یعنی می گیرن تکه تکه می کننشون ، قلب ، کلیه ، کبد ، چشم و ... بعد این تکه ها رو می فروشن ، برای تعمیر جسم حقیر آدمای بی خودتر از خودشون .

به کجا داریم می ریم ؟ چرا این همه فراموشی ؟ ماها حتی کودک زیبای درونمون رو هم فراموش کردیم ، با جنگای احمقانه ای که تو وجودمون راه انداختیم ، اون رو هم بی خانمان و تکه پاره اش کردیم . دوست داشتن رو فدای لذتهایی کردیم که در نهایت هیچی برامون نداره . خیلی احمقانه می گیم :« بابا زندگی رو عشقه ! حالتو بکن ! خوش باش ! بی خیال دنیا و همه چیزش » آره جون خودت !! برا همینه که تو خلوت خودت احساس پوچی می کنی ! برای اینکه این چیزا که تجربه می کنی لذت نیست دیگه ،کلاه بزرگيه که خودت داری سر خودت می ذاری !

هر وقت قصه « شازده کوچولو» رو می خونم ، نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم . کاش یادمون می موند !!!کاش معنی اهلی کردن رو فهميده بوديم ! کاش دست از حساب کتابای احمقا نمون بر داشته بوديم !  

                                  

                              

       

                                      

                     

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤

خرم آباد ۲

من روز دوم ، یعنی روز ۸ شهریور ،بعد از ظهر  سخنرانی داشتم . ولی خرم آباد فهمیدم که متن PowerPoint  سخنرانی رو تهران جا گذاشتم . خلاصه چشمتون روز بد نبینه تمام روز سه شنبه رو تا ده دقیقه مونده به سخنرانی داشتم اسلاید های سخنرانی رو آماده می کردم . اونم با چه بد بختی !!! کامپیوترهاشون Windows XP نداشت ، Office نداشت ،... اینها رو که نصب کردن و کارم رو هم انجام دادم ، دیدم که رایتر هم ندارن ، بالاخره با کمک labtop غزاله مشکل رو حل کردیم . طفلک این مسچیان هم اون روز مثل من نتونست ناهار بخوره .

حالا بعد از این همه دردسر بالاخره رفتم روی سن ! شونصد تا میکروفن وصل کردن با دم و دستگاه مربوطه . اومدم شروع کنم که گفتن صدای  خش خش روسری مزاحمت ایجاد کرده ، تمام میکروفنها رو از اول درآوردن و به مانتو وصل کردن . باز تا بیام حرف بزنم ، این دفعه یه خانم چادری اومد بالا : « روسری شما کوچیکه ! گردنت دیده می شه ! شلش کن ! نه! حالا یه کم از موهات این جلو دیده می شه ! بکش جلو !» خوب این دو سه نفر داشتن می رفتن پایین که تو گوشی شون گفتن :« سایه ای از موهام تو تصویر دوربین دیده می شه!!»  کم کم داشت می رفت که من کنترل خودم رو از دست بدم . من که نمی خواستم فیلم بازی کنم که این همه آدم ریخته بودن بالا داشتن با روسری من ور می رفتن ، یه سخنرانی علمی بود دیگه . گفتن :« ما هم تقصیر نداریم ، صدا و سیما اجازه ی پخش نمی ده !» حالا خوبه می بینیم به چه پوششهایی اجازه پخش می دن !! بالاخره خانم دکتر چیت ساز به دادم رسید . از وسط سالن اشاره کرد که بیا مقنعه منو سر کن . بالاخره از رو سن اومدم پایین و رفتم پشت پرده های سالن روسری و مقنعه رو با هم عوض کردیم . وقتی دوباره برگشتم بالای سن بیشتر سالن زدن زیر خنده!!! تو دلم داشتم فکر می کردم ، یاد سعدی به خیر که می گفت : « تن آدمی شریف است به جان آدمیت ... » و اینکه اگه یه روز از این مملکت رفتم دیگه برای چی برگردم !!!

به هر حال سخنرانی خیلی خوب برگزار شد . مردم همه می گفتن که عالی بوده .

اون شب ما رو بردن کنار دریاچه ی کیو . جاتون خالی تو سرما بهمون بستنی سرد دادن و حسابی یخ کردیم !! من با خانواده ی دکتر چیت ساز بودم  و هما جون یکی از دوستاشون و یه دوست دیگه .خلاصه خوش گذشت . همون شب آقای دکتر و آقای خامنه با مسوولین اجرایی هماهنگ کردن که برای یه جمع کوچیک یه وسیله بهمون  بدن و ما بتونیم بریم آبشار بیشه . روز سوم کنفرانس ، ما یه گروه ۱۲ نفری شدیم و با یه ماشین که نمی دونم استیشن بود یا فولکس (هر چی بود کاملا اندازه ی ۱۲ نفر بود و نه بیشتر!) رفتیم آبشار بیشه . جای همه خالی طبیعت فوق العاده زیبایی بود و در عین حال یه گروه دوستانه به همراه هندوانه ، انگور و چای ... به همگی خوش گذشت . جا داره همین جا از دکتر چیت ساز ، همسرشون و رومینا و کیمیا تشکر کنم ، به خاطر صمیمیت و محبتشون . من خیلی خوشحالم که چنین دوستانی دارم .

بعد از ظهر یه کم از کنفرانس استفاده کردیم ، توی شهر گشتیم و ...

روز آخر هم بعد از تموم شدن اختتامیه با یکی از دوستام رفتیم ماشین گرفتیم و رفتیم آبشار گریت . اونجا هم عالی بود . بالاخره ساعت ١١شب سوار اتوبوس شدم و برگشتم . صبح ١١ شهریور تهران بودم تا خودم رو برای روز بعد که باید می رفتم زاهدان آماده کنم .

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤