خرم آباد۱

 

صبح روز اولی که خرم آباد بودم (دوشنبه ۷ شهريور)اصلاً جالب نبود . شب تا صبح بيدار بودم (توی راه ) با چه بدبختی بليط گير آوردم ، آخه می دونيد که خرم آباد فقط اتوبوس داره ، قطار و هواپيما نداره ! خلاصه خسته و کوفته رسيدم ، رفتم دنبال کارای پذيرش ، می بينم که رسيد پولی که واريز کردم و براشون فرستادم رو گم کردن ، درخواست خوابگاه رو هم خودشون حذف کردن  خلاصه تا بعد از ظهر گرفتار حل اين مشکلات بودم . ولی خوب جاتون خالی شبش خيلی خوش گذشت  رفتيم قلعه ی فلک الافلاک ٬ فوق العاده بود ، اول رفتيم بازديد از موزه ی مردم شناسی اش ، اونقدر اون تو گرم بود که من فقط دنبال در خروجی می گشتم . بعد که يه کم تو قلعه گشت زديم ٬ ديديم که تو محوطه ی قلعه صندلی چيدن ، يه برنامه ی موسيقی زنده تو فضای باز و خنک قلعه ترتيب داده بودن  !!

حتی نمی تونيد تصورشو بکنيد که چقدر عالی بود! يه گروه معروف در سطح جهان بودن که موسيقی لُری اجرا کردن ، البته اونا رو توی فرانسه ، سوئد ، آلمان و ... می شناسن ٬ اينجا نه! يکی از مهمونای خارجی کنفرانس درخواست چند تا آهنگ داد  که با عرض شرمندگی ماها حتی اسمش رو هم نشنيده بوديم!!

خلاصه بعد از اون موسيقی پاپ اجرا شد ، و يه برنامه طنز که خيلی عالی بود !

شام رو هم رفتيم توی محوطه مهمانسرای ارتش کنار آب و زير درختا ، خيلی خوب بود!!

چون داره طولانی ميشه بقيه ماجرای خرم آباد رو بعد می گم . اين عکسا مال قلعه است البته وقت نداشتم عکسای خودمو بذارم ، اينا رو تو اينترنت گير آوردم.

 

 

                                    

 

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤

بعد از سفر

سلام

من يه مدت طولانی سفر بودم

۴ روز خرم آباد ، ۵ روز زابل و زاهدان ، ۵ روز مشهد (يه روزش نيشابور)

جای همگی خالی !! خيلی خوش گذشت . بعد از اين يه کم از سفرم مينويسم و عکسای قشنگی هم دارم که اگه حالشو داشتم حتما براتون ميذارمشون !!

خوب تا بعد!!

  
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤

عصيان

جای همتون خالی اين روزا حسابی سرمون شلوغ شده . آخه چند روز ديکه کنفرانسهای سالانه ی فيزيک شروع می شن . ولی با وجود اينکه کارمون زياده ، خيلی هم خوش می گذره خصوصاً مواقعی که با دوستم تو شرکت داريم رو طرحهای مختلف کار می کنيمعين اون روزايی ميشه که توی مدرسه خودمون رو برای کارگاه علوم آماده می کرديم . کلی کار ولی با يه دنيا نشاط ، کلی خنده و البته يه عالمه خل بازی!!

                                           

می خوام يه متن با حال بنويسم از کتاب مکتوب

عصيان

«يک داستان علمی تخيلی از جامعه ای می گويد ، که در آن تقريباً همه آماده ی انجام يک وظيفه ی خاص به دنيا می آيند: تکنسين ، مهندس ، پزشک و.... تنها برخی مردم بدون هيچ مهارتی به دنيا می آيند ، اين افراد راهی ديوانه خانه می شوند ، چون تنها ديوانگان نمی توانند سهم خود را به جامعه ادا کنند .

يکی از ديوانگان عصيان ميکند . ديوانه خانه کتابخانه ای دارد ، ديوانه سعی می کند هر چه می تواند ، از هنرها و دانش ها بياموزد . وقتی احساس می کند همه چيز را می داند ، تصميم می گيرد فرار کند . اما او را می گيرند و به يک پژوهشگاه در بيرون شهر می فرستند .

يکی از مسوولين پژوهشگاه می گويد:خوش آمدی! ما بيشتر از همه آنهايی را تحسين می کنيم که مجبور شده اند راه خودشان را پيدا کنند . از حالا به بعد ، می توانی هر کاری دلت می خواهد بکنی ! چون به لطف آدمهايی مثل توست که دنيا قادر به پيشرفت است .

                                           
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٤

 

می خوام اين دفعه ديگه پر حرفی نکنم(آخه دفعه ی قبل حسابی پر حرفی کرده بودم .ببخشيد )

تقديم به شما:

   

شاد ، زيبا ، آزاد و رها  زندگی کن !

               
نویسنده : ونوس ... ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤